تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
منطق الطير پيك را به پرنده ( هدهد ) مانند كرده و عاشقان را چون زاغ و زغن فرض كرده است . ] 6 - پيام ما اين است كه اى محبوب ! ما بىتو زندگى را نمىخواهيم . اى پيك خبر رسان ، پيام را بشنو و آن را به دلبر برسان . 7 - يا رب ! آن دلبر را - كه در چشم حافظ جاى دارد - مطابق آرزوى من ، به وطن و سرزمين خود بازگردان . [ در چشم جاى داشتن ( - وطن داشتن ) كنايه از عزيز بودن است . در پايان آرزو مىكند و از خدا مىخواهد كه دلبر عزيزش را به وطن بازگرداند . ]

386 - رندان بىسامان

خدا را كم نشين با خرقه‌پوشان * رخ از رندانِ بىسامان مپوشان
در اين خرقه بسى آلودگى هست * خوشا وقتِ قباى مىْفروشان
در اين صوفىوَشان دَردى نديدم * كه صافى باد عيش دُردنوشان
تو نازك طبعى و طاقت نيارى * گرانىهاىِ مشتى دلق‌پوشان
چو مستم كرده‌اى مستور منشين * چو نوشم داده‌اى زهرم منوشان
بيا وز غبن اين سالوسيان بين * صراحى خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمىّ حافظ بر حذر باش * كه دارد سينه‌اى چون ديگ جوشان
1 - به خاطر خدا با صوفيان خرقه‌پوش كمتر همنشين شو و اين قدر از ما رندان بىسر و سامان رو مگردان ! 2 - زيرا كه در خرقه‌ى صوفيان ناخالصى بسيار است ؛ خوشا به حال جامه‌ى رندان مىفروش [ كه پاك از آلودگىهاست ] . 3 - من در وجود اين صوفى نمايان درد عشقى نديدم ! به راستى كه شادى رندان دردىنوش ، خالص و پاك باد ! 4 - تو بسيار نازك طبع و زود رنجى و كج‌خلقى و سرسنگينىهاى خرقه‌پوشان را نمىتوانى تحمل كنى . 5 - اكنون كه مرا مست كرده‌اى ، خود را از چشم من مپوشان و از من مپرهيز ! تو كه باده‌ى نوشين