6 - گردش روزگار ، خط خوشى بر عارض او مىنشاند . يا رب ، سرنوشت بد و ناگوار را از يار ما بازگردان .
7 - اى حافظ ، بخت و بهرهى تو ، از وصال خوبرويان بيش از اين نيست . اگر بر اين نصيب راضى نيستى ، سرنوشت را تغيير بده !
385 كوكب رخشان
يا رب آن آهوى مشكين به ختن بازرسان * و آن سهى سروِ خرامان به چمن بازرسان
دلآزردهى ما را به نسيمى بنواز * يعنى آن جانِ ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امرِ تو رسند * يار مهروىِ مرا نيز به من بازرسان
ديدهها در طلب لعل يمانى خون شد * يا رب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
برو اى طايرِ ميمونِ همايون آثار * پيش عنقا سخنِ زاغ و زغن بازرسان
سخن اين است كه ما بىتو نخواهيم حيات * بشنو اى پيكِ خبرگير و سخن بازرسان
آن كه بودى وطنش ديدهى حافظ يا رب * به مرادش ز غريبى به وطن بازرسان
1 - يا رب ! آن آهوى مشك را به سرزمين خود ، ختن و آن سرو خرامان بلندقامت را به چمن - اقامتگاه خود - برسان . [ آهوى مشكين و سهى سرو خرامان ، هر دو استعاره از معشوق و بنابراين چمن و ختن استعاره از زيستگاه و زادگاه اوست . مىگويد : پروردگارا ، معشوق ما را - كه چون آهوى مشك و مانند سرو خرامان است - به زادگاهش برگردان ! ]
2 - با نسيم لطفى خاطر آزردهء ما را نوازش كن ؛ يعنى آن دلبر را كه از بر ما رفته - و مانند جانى است كه از تن رفته باشد ! - به من برسان .
3 - چون ماه و خورشيد به فرمان تو به مقصد خود مىرسند ، دلبر زيباى مرا هم ، تو به من برسان .
4 - چشمانم در آرزوى ديدن او خونين شده است . يا رب او را - كه مانند ستارهى يمانى درخشان و زيباست - به من برسان . [ لعل يمانى نيز استعاره از معشوق است . ]
5 - اى پرندهى خجستهاى كه نشانههاى مباركى در تو پيداست ، برو و پيام ما را به دلبر برسان .
[ عنقا استعاره از دلبر و زاغ و زغن استعاره از عاشقان حقير و كوچك است . با اشاره به داستان معروف