تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩
خورده اما اكنون از آن مهر نشانى نيست . بنابراين دعا مىكند كه مبادا كار به كام رقيبان شده باشد ! ] 5 - اى توانگر ! تا كى بايد از خوان بخشش تو بىبهره باشيم ؟ 6 - اى حافظ ! اگر پند اديبان - آموزگاران ادب - را مىشنيدى ، اين گونه به شيدايى در جهان مشهور نمىشدى ! [ اين گونه سرگشته و شيدا نمىشدى ! ]

384 - اى نور چشم مستان

مىسوزم از فراقت روى از جفا بگردان * هجران بلاىِ ما شد يا رب بلا بگردان
مَهْ جلوه مىنمايد بر سبز خنگِ گردون * تا او به سر درآيد ، بر رَخش پا بگردان
مرغول را برافشان يعنى به رغم سنبل * گردِ چمن بُخُورى همچون صبا بگردان
يغماىِ عقل و دين را بيرون خرام سرمست * در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اى نور چشمِ مستان در عين انتظارم * چنگِ حزين و جامى بنواز يا بگردان
دوران همىنويسد بر عارضش خطى خوش * يا رب نوشتهء بد از يارِ ما بگردان
حافظ ز خوب‌رويان بختت جز اين قدَر نيست * گر نيستت رضايى حكم قضا بگردان
1 - از رنج جدائيت مىسوزم ، از جفا روى بگردان . جدايى بلاى جان ما شده است ! يا رب بلا را از ما بازگردان . 2 - ماه در پهنه‌ى سبزگون آسمان جلوه‌گرى مىكند . تو بر اسب بنشين و جلوه‌گر شو تا او با سر بر زمين افتد . [ يعنى جلوه‌ى تو او را از رونق بيندازد . رخش در مفهوم عام اسب به كار رفته است . ] 3 - گيسوان پرچين خود را افشان كن و به كورى چشم سنبل ، بوى خوش گيسويت را مانند باد صبا در چمن پراكنده ساز . 4 - براى غارت عقل و دين ، سرمست و شادمان از خانه بيرون آى ؛ كلاه خود را كج بگذار و جامه‌اى ديگر بر تن كن . [ يعنى با كلاه شكسته و جامه‌اى زيبا بيرون بخرام تا عقل و دل و دين ، همه را بربايى . كلاه يا گوشه‌ى كلاه شكستن ، رسم شيك‌پوشى و ناز و تفاخر بوده است . ] 5 - اى روشنىبخش چشم مستان عاشق ! در اوج انتظارم - يا چنگ را به آهنگى حزين و دل‌نشين بنواز يا جام شرابى به گردش درآور !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 579 | شمس الدين حافظ