چندان مناسب به نظر نمىرسد . متن بر اساس نسخهى خانلرى است . شاعر دلسوختهى خود را به خال و چهرهى معشوق را - كه خال در آن نشسته - به آتش مانند كرده است ! ]
6 - با اشك چشمان خود ، تب و حرارت سوزان وجودم را فروبنشان و نبضم را بگير و ببين آيا نشانى از زندگى در آن هست ؟
7 - كسى كه پيوسته شيشهى شراب براى شادى من داده است ، اكنون چرا شيشهى آزمايش مرا نزد طبيب مىبرد ؟
8 - اى حافظ ! شعر تو شربتى از آبزندگى به من بخشيد . پس ، اكنون هم از شعر خود شربتى به من بنوشان و طبيب را رها كن !
383 - درج محبّت
چندان كه گفتم غم با طبيبان * درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم در دست باديست * گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند * چشم محبّان روىِ حبيبان
دُرجِ محبّت بر مُهر خود نيست * يا رب مبادا كامِ رقيبان
اى منعم آخر بر خوانِ جودت * تا چند باشيم از بىنصيبان
حافظ نگشتى شيداى گيتى * گر مىشنيدى پندِ اديبان
1 - هر چه غم خود را به طبيبان بازگفتم ، درد من غريب درمانده را درمان نكردند .
2 - به آن گل كه با وزش باد هر لحظه به سويى خم مىشود بگو از بلبلان شرم كند . [ گل را به سبب آن كه با وزش باد به سويى خم مىشود ، اسير دست باد - و به كنايه اسير هوس خود - شمرده كه موجب بىتوجهى به بلبلان مىشود كه عاشق راستين او هستند . مقصود ، گلهى عاشق از معشوق بىوفاست ! ]
3 - يا رب ! مهلت و امان بده تا چشم عاشقان ، روى معشوقهها را ببيند !
4 - صندوقچهى عشق و محبت مهر هميشگى خود را ندارد ! خدايا مبادا كه رقيبان به آرزوى خود رسيده ( و مهر عشق را شكسته باشند ! ) [ محبت را به صندوقچهاى مانند كرده كه مهر وفادارى بر آن