تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧

382 - آتش مهر

فاتحه‌اى چو آمدى بر سر خسته‌اى بخوان * لب بگشا كه مىدهد لعل لبت به مرده جان
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مىرود * گو نفسى كه روح را مىكنم از پىاش روان
اى كه طبيب خسته‌اى روىِ زبانِ من ببين * كاين دم و دودِ سينه‌ام بار دل است بر زبان
گرچه تب استخوانِ من كرد ز مهر گرم و رفت * همچو تبم نمىرود آتشِ مهر از استخوان
حالِ دلم ز خالِ تو هست در آتشش وطن * جِسمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آبِ دو ديده و ببين * نبضِ مرا كه مىدهد هيچ ز زندگى نشان ؟
آن كه مدام شيشه‌ام از پىِ عيش داده است * شيشه‌ام از چه مىبرد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب‌زندگى شعر تو داد شربتم * ترك طبيب كن بيا نسخه‌ى شربتم بخوان
1 - هنگامى كه به ديدار من بيمار آمدى ، برايم فاتحه‌اى بخوان . لب براى سخن گفتن باز كن ؛ زيرا كه لب لعل‌گون تو به مرده جان مىبخشد . [ سخن تو - و بوسه‌ى تو - مرده را زنده مىكند . مقصود از فاتحه ، در اينجا ورد و دعاست . يعنى حال كه بر سر بيمار خود آمده‌اى ، در حقش دعا كن و شفاى او را از خدا بخواه ! ] 2 - به كسى كه براى پرسش حال من آمد و دعا كرد و اكنون مىرود بگو : لحظه‌اى درنگ كند تا جانم را در پى او روان كنم . [ يعنى به عنوان سپاس ، جانم را فدايش كنم ! ] 3 - اى كسى كه طبيب من بيمار هستى ، روى زبان من بنگر كه چگونه آه دلم بر روى زبانم بار بسته است ! [ يك نشانه‌ى بيمارى ، بار خاصى است كه بر روى زبان بيمار مىنشيند . با توجه به اين موضوع ، مىگويد : اين بارى كه بر روى زبانم نشسته ، از آه سينه‌ى من است ! ] 4 - گرچه تب بيمارى - از روى محبت ! - استخوان مرا گرم كرد و رفت ؛ اما آتش عشق تو از وجود من ، از استخوان من ، بيرون نمىرود . [ مىگويد : بر خلاف تب بيمارى كه پس از مدتى از وجودم رفت ، تب و آتش عشق تو هرگز از وجودم نمىرود . در غزلى ديگر گفته است :
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود * هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود !
آن چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت * كه گرم سر برود از دل و از جان نرود ! ]
5 - اكنون دل من از آتش عشق ، مانند خال چهره‌ى تو ، در آتش جا گرفته است ! و جسمم از تأثير چشمان بيمار تو ، خسته و ناتوان شده است . [ نسخه‌ى قزوينى در مصراع دوم « چشمم » ضبط كرده كه