1 - اگر چه ما جزو بندگان پادشاه هستيم اما خود ، فرمانرواى سرزمين صبحيم . [ صبح را به سرزمينى مانند كرده و خود را فرمانرواى آن دانسته است . مقصود برخوردارى از فضيلت سحرخيزى است . ]
2 - گرچه كيسهى زر و سيم نداريم ، اما وجودمان آكنده از گنج فضيلت است . با آن كه مانند خاك راه بىارزشيم ، جام گيتىنما هستيم . [ مقصود از جام گيتىنما ، دل و وجود راز آشناى شاعر است .
مىگويد با آن كه ما خاك راهى بيش نيستيم ، اما دلى داريم كه مانند جام گيتىنما ، تمام اسرار عالم در آن آشكار مىشود . ]
3 - حضور در بارگاه دوست را هوشيارانه در مىيابيم و ازاينرو گويى در درياى يكتاپرستى هستيم و چون از اين احساس دچار غرور شدهايم ، غرق گناه هستيم !
4 - هنگامى كه دلبر بخت به ما رو آورد ، ما همچون آينهاى هستيم كه تصوير آن را بازمىتابانيم .
[ بخت را به شاهدى مانند كرده كه اگر عشوه و جلوه كند ، بازتاب آن در وجود شاعر - مانند آينه - ديده مىشود . ]
5 - ما ، هر شب مراقب و نگاهبان تاج پادشاه بيدار بخت خود هستيم .
6 - به پادشاه بگو ، همنشينى و دوستى ما را غنيمت بشمار ؛ زيرا هنگامى كه تو در خوابى ما در جايگاه ديدهبانى ، بيدار و مراقب تو هستيم !
7 - شاه منصور به خوبى آگاه است كه ما هر كجا كه با همت و تلاش خود روى آوريم .
8 - دشمنان را در خون خود مىغلتانيم و دوستان را به پيروزى مىرسانيم ! [ كفن ساختن از خون براى دشمن ، يعنى دشمن را در خون خود غلتاندن . گويى ، خون ، كفنى است كه بر تن دشمن پوشانده شده . همچنين است قباى فتح بر تن دوستان پوشاندن . ]
9 - ما از تزوير و دورنگى به دوريم . مانند شير سرخ و مانند افعى سياه ، يكرنگ هستيم ! [ يعنى همان گونه كه شير فقط سرخ رنگ و افعى فقط سياه رنگ است ، ما نيز يكرنگيم . ]
10 - دستور بده وامى را كه خود آن را به عهده گرفته و به وامدار بودن خود اعتراف كردهاى و ما گواه و شاهد اعتراف تو بودهايم ، به ما بپردازند .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 576
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥٧٦