تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
3 - او را كه از من - بىآن كه گناهى كرده باشم - رنجيد و مرا آزرد و رفت ، برگردانيد و نزد من آريد تا صلح و صفا كنيم . 4 - ريشه‌ى درخت شادمانى خشكيد ! راه خرابات كجاست تا در آب‌وهواى خوش و نشاطانگيز آن ، نشو و نما كنيم ؟ ! [ شادى را به درختى مانند كرده كه ريشه‌ى آن خشكيده است . بنابراين نيازمند آب‌وهواى ديگرى است تا بار ديگر رشد و نمو و نما كند ! ] 5 - اى دل ، از باطن پاك و صاف رندان وارسته يارى بخواه ، و گرنه كار بسيار دشوار است ! مبادا كه دچار خطا شويم . 6 - از سايهء پرندگان كوچك و ناتوان كارى ساخته نيست . بايد از سايهء هماى فرخنده يارى بخواهيم . [ كم‌حوصله ، مجازا كوچك و خرد . ] 7 - دلم به تپش افتاد و بىتاب و بىقرار شد ! حافظ خوش‌سخن كجاست تا با سرود و غزل او آهنگى ساز كنيم ؟ !

378 - كشتى ارباب هنر

ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم * جامه‌ى كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيبِ درويش و توانگر ، به كم‌وبيش ، بَد است * كارِ بد ، مصلحت آن است ، كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفترِ دانش نزنيم * سرِّ حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعهء رندان نه به حرمت نوشد * التفاتش به مى صافِ مُروَّق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان * فكر اسبِ سيه و زينِ مغرّق نكنيم
آسمان ، كشتى ارباب هنر مىشكند * تكيه آن بِهْ كه بر اين بحر معلّق نكنيم
گر بَدى گفت حسودىّ و رفيقى رنجيد * گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ، ار خصم خطا گفت ، نگيريم بر او * ور به حق گفت ، جدل با سخنِ حق نكنيم
1 - ما نسبت به كسى بد نمىگوييم و به ناحق ميل نمىكنيم . ( تمايلى به كار ناحق نداريم ) كسى را به سياه‌كارى متهم و خود را به صوفيگرى منتسب نمىكنيم . [ جامه‌ى ازرق يا كبود ، خاص صوفيان بوده . بنابراين جامه‌ى خود ازرق كردن كنايه از خود را صوفى جلوه دادن است . و جامه‌ى كسى را سياه