آشكار مىكنيم .
7 - جلوهى ابروى يار كجاست تا با ديدن آن ، آسمان را - مانند گويى در حلقهى چوگان - به تسخير خود درآوريم ؟ [ آسمان را با همهى بزرگى ، گويى فرض كرده و هلال ماه نو را - كه پريده رنگ و طلايى به نظر مىرسد - به چوگانى مانند كرده و جلوهى ابروى يار را هم چوگانى ديگر در نظر آورده است .
گوى در چوگان گرفتن كنايه از در اختيار گرفتن و تسخير كردن گوى است . ]
8 - اى حافظ ! اين گونه لافزدنها در حد ما نيست ؛ چرا پاى خود را از گليم خويش بيرون مىبريم ؟ [ چرا فراتر از حد خود ادعا مىكنيم ؟ ]
376 - ارغنونساز فلك
دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم * سخنِ اهلِ دل است اين و به جان بنيوشيم
نيست در كس كرم و وقتِ طرب مىگذرد * چاره آن است كه سجّاده به مىْ بفروشيم
خوشهواييست فرحبخش ، خدايا بفرست * نازنينى كه به رويش مىِ گلگون نوشيم
ارغنونساز فلك رهزن اهل هنر است * چون از اين غصّه نناليم و چرا نخروشيم ؟
گل به جوش آمد و از مىْ نزديمش آبى * لاجرم ز آتش حرمان و هوس مىجوشيم
مىكشيم از قدحِ لاله شرابى موهوم * چشمِ بد دور ، كه بىمطرب و مىْ ، مدهوشيم
حافظ اين حالِ عجب با كه توان گفت كه ما ، * بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم ؟
1 - دوستان ، بهتر آن است كه در فصل گل ، بكوشيم كه شاد باشيم . اين ، سخن اهل دل است ، آن را با جان و دل گوش كنيم .
2 - كسى اهل بخشش نيست و زمان شادى مىگذرد ؛ بنابراين ، چاره آن است كه براى تأمين شراب و شادمانى خود ، سجّادهء زهد را بفروشيم ! [ مقصود آن است كه فرد بخشنده و كريمى پيدا نمىشود كه وجه شراب ما را بپردازد و چون زمان شادى مىگذرد ، تنها راه چاره فروختن سجاده در ازاى وجه شراب است ! ]
3 - هواى خوش و شادىبخشى است . خدايا ، در اين هواى دلانگيز ، دلبر نازنينى را برايمان بفرست تا با تماشاى چهرهى او شراب گلرنگ بنوشيم !