7 - و اگر زاهد ، ما را بدين سبب مورد سرزنش خود قرار دهد ، او را از گلستان بهشت - كه آرزومند آن است - به زندان مكافات مىبريم . [ يعنى او را به سبب اين سرزنش بىمورد كيفر مىدهيم . خار ملامت ، تشبيه ملامت به خار است و مقصود از خار در اينجا مانع و بازدارنده است . يعنى اگر زاهد مانع راه ما شود . ]
8 - اگر ، به اين اندازه از فضل و هنر خود نام كرامت بدهيم بايد از خرقهى پشمينهى آلودهى خود خجالت زده باشيم . [ كرامات ، كارهاى خارقالعاده و معجزهگونه است كه از اولياء اللّه سر مىزند . بيت ، نظر انتقادى دارد به ادعاى صوفيان به فضل خود كه از آن به عنوان كرامت نام مىبردهاند . ]
9 - اگر دل ما ، قدر و ارزش اين وقت محدودى را كه در اختيار داريم نشناسد و خدمت و كار ارزندهاى نكند ، از حاصل عمر و زندگى خود بسيار شرمنده خواهيم شد . [ البته ، وقت در اصطلاح عرفانى به معنى لحظههاى ناب دريافت و ارادت قلبى نيز هست . اما در اينجا به نظر مىرسد كه مقصود از وقت همان عمر باشد . ]
10 - از اين آسمان پرنقش و نگار فتنه و آشوب مىبارد ! برخيز تا از همهى اين آفات به ميخانه پناه ببريم .
11 - تا كى بايد در بيابان هوا و هوس ، گمراه شويم و از مقصد بازمانيم ؟ بهتر آن است راه را بپرسيم تا شايد به كارهاى مهم و رازهاى ناشناخته پى ببريم . [ هوا و هوس را به بيابانى مانند كرده كه سرانجام ره سپردن در آن گمراهى است . نسخهى قزوينى به جاى « بيابان هوا » ، « بيابان فنا » ضبط كرده كه به جهت ارتباط معنايى چندان مناسب نمىرسد . متن مطابق نسخهى خانلرى است . ]
12 - اى حافظ ! آبروى خود را در مقابل هر آدم پستى مريز ؛ بهتر آن است كه نياز خود را به خداوند - كه برآورندهى همهى نيازهاست - عرضه بداريم .
374 - بيا تا گل برافشانيم
بيا تا گل برافشانيم و مىْ در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خونِ عاشقان ريزد * من و ساقى به هم تازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ريزيم * نسيمِ عطر گردان را شكر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش * كه دستافشان غزلخوانيم و پاكوبان سراندازيم
صبا خاكِ وجود ما بدان عالىجناب انداز * بُوَد كآن شاهِ خوبان را نظر بر منظر اندازيم