تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
يكى از عقل مىلافد ، يكى طامات مىبافد * بيا كاين داوريها را به پيشِ داور اندازيم
بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما به ميخانه * كه از پاىِ خُمَت روزى به حوض كوثر اندازيم
سخن‌دانىّ و خوش خوانى نمىورزند در شيراز * بيا حافظ كه تا خود را به مُلكى ديگر اندازيم
1 - بيا تا همه جا را گل‌باران و جام را از شراب پر كنيم و سقف اين آسمان كج مدار را بشكافيم و طرح تازه‌اى در گردش آسمان ايجاد كنيم . 2 - اگر غم لشكركشى كند تا خون عاشقان را بريزد ، من و ساقى با يكديگر و متحد به غم حمله مىبريم و بنيادش را ويران مىكنيم . [ به غم شخصيت بخشيده و اين گونه تصور مىكند كه غم مىخواهد سپاهى فراهم كند و خون عاشقان را بريزد ازاين‌رو براى مقابله با او اتحاد با ساقى را طرح مىكند . ] 3 - در جام شراب ارغوانىرنگ ، گلاب بريزيم و در آتشدانى كه بوى خوش و عطر مىپراكند شكر بريزيم ( تا هر دو بوياتر شوند . ) [ ظاهرا مرسوم بوده كه در شراب گلاب و در آتشدان عود ، شكر يا قند مىريخته‌اند . در خصوص اين دو موضوع يعنى گلاب در شراب و شكر در آتشدان افكندن پژوهشگران بحث‌ها كرده‌اند كه طرح آن‌ها ضرورى به نظر نمىرسد . براى تفصيل مطلب بنگريد به جلد سوم شرح غزل‌هاى حافظ ، دكتر هروى . ] 4 - اى مطرب ، اكنون كه سازى خوش در دست دارى ، آهنگى خوش و دل‌نشين بنواز كه به همراه آن غزل بسراييم و برقصيم و از شدت شادى و نشاط ، سر خود را نثار كنيم . [ با توجه به اين كه در هنگام رقص و سماع در حالت وجد گاهى دستار از سر صوفيان مىافتاده است شاعر از روى مبالغه مىگويد : آن چنان شادمانه برقصيم و پاىكوبى كنيم كه نه دستار بلكه سر خود را نثار كنيم ! ] 5 - اى باد صبا ، خاك وجود ما را به آن بارگاه بلندمرتبه برسان ، شايد كه بتوانيم به چهره‌ى آن شاه زيبارويان ، نظرى افكنيم ! [ وجود خود را به خاكى و گردى مانند كرده و از باد صبا مىخواهد كه اين خاك را به كوى دوست - به بارگاه بلند دوست - برساند ! ] 6 - يكى به عقل خود مىنازد ؛ ديگرى لاف‌وگزاف مىگويد ؛ بيا تا اين همه ادعا و خودپسندى را به داور راستين هستى - يعنى خداوند - واگذار كنيم . 7 - اگر خواهان بهشت جاودان هستى ، با ما به ميخانه بيا تا تو را از كنار خم شراب ، به حوض كوثر در بهشت بيندازيم ! 8 - اى حافظ ، در شيراز كسى به سخن‌دانى و خوش‌خوانى علاقه‌اى نشان نمىدهد ! پس ، بيا تا به سرزمين ديگرى برويم . [ جايى كه قدر و ارزش سخن‌دانى و خوش‌خوانى را بشناسند ! ]