اين درگاهيم .
2 - چون در نخستين روز آفرينش خود ، از رندى و عشقورزى سخن گفتيم ، حق آن است كه جز همان راه - يعنى راه عشق و رندى - را نپيماييم .
3 - در حالى كه تخت و تكيهگاه قدرت شاهان بزرگى مانند جمشيد بر باد مىرود و نابود مىشود ، بهتر آن است كه شراب بنوشيم ؛ زيرا كه غم خوردن شايسته و در خور ما نيست .
4 - به اميد آن كه بتوانيم به ديدار او برسيم ، مانند ياقوت سرخ ، در خون دل خود غوطهور شدهايم .
5 - اى نصيحتگو ، شوريدگان و آشفتگان راه عشق را پند مده زيرا كه ما بهشت را با خاك كوى دوست برابر و معاوضه نمىكنيم . [ يعنى : در برابر خاك كوى دوست ، حتى به بهشت توجه نمىكنيم . ]
6 - چون صوفيان ، در حالت رقص و سماع ، پيشوا و الگوى ديگرانند ما نيز از روى نيرنگ دستى بر مىآوريم و رقص مىكنيم . [ تا شايد مقتداى ديگران شويم ! ]
7 - از جرعهء شرابى كه تو بر خاك افشاندى ، زمين ، مرواريد و لعل و سنگهاى قيمتى پيدا كرد .
ما چه بيچارهايم كه در برابر از خاك هم بىارزشتريم . [ يعنى ارزش آن را نداريم كه مورد لطف و توجه تو قرار بگيريم . جرعه افشاندن ضمن اشاره به آيين جرعه افشانى در هنگام شراب نوشيدن ، به نظر لطف معشوق نسبت به عاشق هم نظر دارد . ]
8 - اى حافظ ، چون رسيدن به كنگرهى كاخ وصل ممكن نيست ، به خاك آستانهى درگاه دوست بسنده مىكنيم و با آن مىسازيم . [ وصال دوست را به كاخى با ديوارهاى بلند كنگرهدار مانند كرده كه رسيدن به آن غير ممكن است . اما مىتوان بر آستان اين كاخ چهره ساييد . ]
373 - علم عشق تو
خيز تا خرقهى صوفى به خرابات بريم * شطح و طامات به بازارِ خرافات بريم
سوىِ رندانِ قلندر به رهآوردِ سفر * دلق بسطامى و سجّادهء طامات بريم
تا همه خلوتيان جامِ صبوحى گيرند * چنگ صبحى به درِ پيرِ مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادىِ ايمن بستيم * همچو موسى ارِنىگوى به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگرهى عرش زنيم * عَلَمِ عشقِ تو بر بامِ سماوات بريم
خاكِ كوىِ تو به صحراىِ قيامت فردا * همه بر فرق سر از بهرِ مباهات بريم
ور نهد در رهِ ما خارِ ملامت زاهد * از گلستانش به زندانِ مكافات بريم