5 - در لباس زهد و صوفيگرى ، بيش از اين نمىتوان از اهل رياكارى بود . ازاينرو بنياد كار خود را بر شيوهى رندانه استوار كردهايم . [ شيوهى رندانه ، يعنى راه و روش رندان و وارستگان . مىگويد ، ما كه بنياد كارمان بر رندى و وارستگى است ، ديگر نمىتوانيم جامهى ريا بر تن كنيم . ]
6 - اين كشتى سرگشته چگونه به پيش خواهد رفت در حالى كه ما جان خود را در راه به دست آوردن آن مرواريد گرانبها از دست دادهايم ؟ [ ظاهرا مقصود از كشتى سرگشته وجود شاعر و گوهر يكدانه استعاره از معشوق است . شاعر ، زندگى را به دريايى بزرگ ، خود را به كشتى سرگشته و معشوق را به گوهرى بىهمتا مانند كرده كه در جست و جوى آن جان خود را بر كف گرفته است . اعجاب مىكند كه چگونه اين كشتى سرگشته به پيش خواهد رفت ؟ ! ]
7 - خدا را شكر ! آنكس كه او را خردمند و فرزانه لقب داده بوديم نيز مانند ما عاشق و دين و دلباخته بود !
8 - مانند حافظ ، از وجود تو ، فقط به خيالى قناعت كرده بوديم . خدايا ! چه كمهمت و بيگانه صفت بوديم ! [ يعنى همتمان براى رسيدن به تو بسيار اندك و سرشت و فطرتمان از تو بيگانه بود ؛ و گرنه ، نمىبايست فقط به خيالى از تو دل خوش بود و بسنده كرد ! ]
372 - كنگرهى كاخ وصل
بگذار تا ز شارعِ ميخانه بگذريم * كز بهر جرعهاى ، همه محتاجِ اين دريم
روزِ نُخست چون دمِ رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز رهِ آن شيوه نسپريم
جايى كه تخت و مسندِ جم مىرود به باد * گر غم خوريم خوش نبود ، بِهْ كه مىْ ، خوريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن * در خونِ دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحتِ شوريدگان كه ما * با خاكِ كوىِ دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا * ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم
از جرعهء تو خاك زمين درّ و لعل يافت * بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره به كنگرهى كاخ وصل نيست * با خاكِ آستانهى اين در به سر بريم
1 - بگذار تا از شاهراه ميخانه گذر كنيم ، زيرا براى جرعهاى از شراب همهى ما نيازمند