370 - در ميخانه را بگشا !
صلاح از ما چه مىجويى كه مستان را صلا گفتيم * به دورِ نرگسِ مستت سلامت را دعا گفتيم
درِ ميخانهام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود * گَرَت باور بود ، ورنه ، سخن اين بود و ما ، گفتيم
من از چشمِ تو اى ساقى خراب افتادهام ليكن * بلايى كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايى پشيمانى خورى آخر * به خاطر دار اين معنى كه در خدمت كجا گفتيم
قدت گفتم كه شمشاد است ، بس خجلت به بار آورد * كه اين نسبت چرا كرديم و اين بُهتان چرا گفتيم
جگر چون نافهام خون گشت ، كم زينم نمىبايد * جزاىِ آن كه با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتى اى حافظ ولى با يار در نگرفت * ز بدعهدىِّ گل گويى حكايت با صبا گفتيم
1 - از ما كه مستان را با صداى بلند به عيش و نوش دعوت كردهايم ، چه انتظار تقوا و پرهيزگارى دارى ؟ ما با گردش چشم مست تو ، سلامتى و عافيت را بدرود كرده و كنار گذاشتهايم ! [ يعنى تماشاى گردش چشم مست تو ما را سرمست و از انديشيدن به عافيت منصرف مىكند ! ]
2 - در ميخانه را به رويم باز كن ؛ زيرا كه از خانقاه هيچ گرهى از كارم گشوده نشد ! اگر باور مىكنى و گرنه ؛ حقيقت همين است كه گفتيم !
3 - اى ساقى من از تماشاى چشم خمار تو اين گونه مست و خراب افتادهام ! اما با وجود اين ، بلايى را كه از سوى دوست بيايد به جان مىپذيرم و هزار بار به آن خوشآمد مىگويم . [ يعنى با آن كه خرابى وجود من از جانب توست ، گله و شكايتى ندارم و اين خوابى را با جان و دل مىپذيرم . ]
4 - اگر مرا نبخشى ، سرانجام پشيمان مىشوى ! اين موضوع را خوب به خاطر بسپار كه من كجا در خدمت بودم و اين سخن را گفتم .
5 - گفتم كه قد تو مانند شمشاد است ؛ موجب شرمندگى بسيار شد . [ شرمندگى بسيار به باد آورد ! ] كه چرا چنين نسبت ناروايى داديم و چنين بهتان ناروايى را چرا گفتيم ؟ !
6 - جگرم مانند نافه پر از خون شد و البته شايستهى اينم و كمتر از اين برايم سزاوار نيست ! به جرم آن كه در برابر زلف تو ، از چين و ختا سخن گفتم !
7 - اى حافظ ، سراپاى وجود تو از شدت سوز عشق ، تبديل به آتش شد . اما اين آتش ، در دل يار اثر نكرد . اين بدان مىماند كه از بىوفايى و پيمانشكنى گل با باد سخن بگوييم . [ با باد صبا سخن گفتن كنايه از كار بيهوده و بىحاصل است . يعنى به آتش تبديل شدن وجود تو ، در معشوق بىتأثير بود ، همچنان كه با باد صبا سخن گفتن ، بيهوده است . ]