371 - گنج غم عشق
ما درس سحر در رهِ ميخانه نهاديم * محصولِ دعا در رهِ جانانه نهاديم
در خرمنِ صد زاهد عاقل زند آتش * اين داغ كه ما بر دلِ ديوانه نهاديم
سلطانِ ازل گنجِ غم عشق به ما داد * تا روى در اين منزلِ ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مِهرِ بتان را * مُهرِ لبِ او بر درِ اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود * بنياد از اين شيوهى رندانه نهاديم
چون مىرود اين كشتىِ سرگشته كه آخر * جان در سر آن گوهر يكدانه نهاديم
المِنَّةُ للّه كه چو ما بىدل و دين بود * آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالى ز تو بوديم چو حافظ * يا رب چه گدا همّت و بيگانه نهاديم
1 - ما آنچه را كه از درس سحرگاهى آموخته بوديم ، در راه ميخانه رها كرديم و پاداش و نتيجهى دعاهاى خود را در راه معشوق نثار كرديم . [ يعنى براى رسيدن به معشوق ، هم از دعاها و هم از درسهاى سحرگاهى گذشتيم و به ميخانه رو نهاديم . ]
2 - داغ عشقى كه ما بر دل ديوانهى خود نهادهايم در خرمن زهد و عبادت صد زاهد عاقل ، آتش مىزند . [ يعنى اگر اندكى از اين داغ كه بر دل ماست - يعنى داغ عشق - بر دل زاهد عاقل بيفتد ، او نيز زهد و عقل را به كنارى مىنهد و چون ما به راه عشق مىرود . ]
3 - از آن هنگام كه بر اين منزلگاه ويران - يعنى دنياى خاكى - رو نهاديم ، فرمانرواى ازلى جهان ، گنج غم عشق را به ما هديه كرد . [ غم عشق را به گنجى در ويرانهى جهان مانند كرده است . با توجه به اين كه گنج را در ويرانه پنهان مىكردهاند ، مىگويد : اين دنيا كه ما مجبور به اقامت در آن شديم گرچه ويرانهاى است ، در عوض خداوند گنج ارزشمند عشق را به ما هديه كرده است . ]
4 - پس از اين ، هرگز مهر زيبارويان را به دل خود راه نخواهم داد ، زيرا كه خانهى دل من با لب او مهر خورده و بسته شده است . [ يعنى دل من فقط جايگاه عشق اوست و هيچ عشق ديگرى در آن نمىگنجد . ظاهرا مقصود از مهر لب او ، كنايه از بوسهى لب يار است . بيتى كه فقط در نسخهى سودى ، پس از اين بيت آمده ، اين احتمال را تأييد مىكند . آن بيت اين است :
آن بوسه كه زاهد ز پىاش دست به ما داد * از روى صفا بر لب پيمانه نهاديم . ]