3 - بدان اميد كه يار از جام شرابى كه بر لب دارد ، جرعهاى براى من بيفشاند ، ساليان درازى است كه در ميكده اقامت گزيدهام .
4 - به يقين خدمت ديرين من از ياد او رفته است ! اى نسيم سحرى ، عهد و پيمان قديم را به او يادآورى كن . [ مقصود از عهد قديم ، پيمان دوستى ديرين است كه عاشق و معشوق با هم بستهاند . ]
5 - اگر پس از صدسال ، بر سر خاكم گذر كنى ، استخوانهاى پوسيدهام رقصكنان زنده خواهد شد و سربلند خواهد كرد .
6 - دلبر ، نخست با صد وعده و اميد دل از ما برد ؛ ظاهرا مردمان بزرگوار عهد و پيمان را فراموش نمىكنند ! [ پس چرا يار ما فراموش كرده است ؟ ! ]
7 - به غنچه بگو كه از كار فروبسته تنگدل نباش ؛ زيرا كه از دم صبح و نفس باد سحرگاهى مدد خواهى يافت و شكوفا خواهى شد . [ غنچه را به سبب درهم فشردگى گلبرگهايش ، گرفتار فروبستگى مىبيند . ]
8 - اى دل ، براى بهبود حال خود از راه ديگرى چاره بينديش ؛ زيرا كه درد عاشق با معالجه و مداواى پزشك ، بهبود نمىيابد .
9 - بكوش تا گوهر معرفت بيندوزى و با خود به عنوان توشهى آخرت ببرى ؛ زيرا كه زكات مال و ثروت دنيوى نصيب ديگران خواهد شد . [ مصراع اول ، مطابق نسخهى خانلرى است كه به جاى آموز ، اندوز ضبط كرده كه با گوهر تناسب معنايى بيشترى دارد . ]
10 - دام شيطان بسيار دشوار و خطرناك است . مگر لطف الهى يارى كند و گرنه آدم از نيرنگ شيطان راندهشده رهايى نخواهد يافت و در برابر او سودى نخواهد برد !
11 - اى حافظ اگر از سيم و زر و ثروت دنيوى برخوردار نيستى ، چه اهميتى دارد ، شاكر باش ! چه نعمتى و ثروتى بهتر از شيرينى سخن و ذوق شعرى سالم كه تو از آن برخوردار هستى ؟
368 - نقطهى خال تو
خيز تا از درِ ميخانه گشادى طلبيم * به رهِ دوست نشينيم و مرادى طلبيم
زادِ راهِ حرمِ وصل نداريم مگر * به گدايى ز در ميكده زادى طلبيم
اشكِ آلودهى ما گرچه روان است ولى * به رسالت سوىِ او پاك نهادى طلبيم
لذّتِ داغِ غمت بر دلِ ما باد حرام * اگر از جورِ غمِ عشقِ تو دادى طلبيم
نقطهى خال تو بر لوح بصر نتوان زد * مگر از مردمك ديده مدادى طلبيم