7 - اى حافظ ، اين خرقهى پشمينه را - كه نشان رياكارى است - دور بينداز ؛ زيرا كه آه آتشين ما خرقهى ريا را خواهد سوزاند . [ مفهوم مصراع دوم چندان روشن نيست . آيا مىتوان حدس زد كه در روزگاران گذشته ، مرسوم بوده كه گروهى ، به دنبال قافله با خود آتش حمل مىكردهاند ؟ در اين صورت مىگويد : ما مانند افرادى كه به دنبال قافله ، با آتش حركت مىكردند ، داراى آه آتشين هستيم ؛ آنگاه ، حافظ و صوفيان پشمينهپوش را به اين آتش تهديد مىكند ! ]
367 - گوهر معرفت
فتوىِ پيرِ مغان دارم و قوليست قديم * كه حرام است مىْ ، آنجا كه نه يار است نديم !
چاك خواهم زدن اين دلقِ ريايى ، چه كنم ؟ * روح را صحبتِ ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لبِ جانان بر من * سالها شد كه منم بر درِ ميخانه مقيم
مگرش خدمتِ ديرينِ من از ياد برفت * اى نسيمِ سحرى ياد دِهَش عهدِ قديم
بعدِ صدسال اگر بر سرِ خاكم گذرى * سر بر آرد ز گِلم رقصكنان عَظمِ رميم
دلبر از ما به صد امّيد سِتَد اوّل دل * ظاهرا عهد فرامُش نكند خلق كريم !
غنچه گو تنگدل از كارِ فروبسته مباش * كز دمِ صبح مدد يا بى و انفاسِ نسيم
فكرِ بهبودِ خود اى دل ز درى ديگر كن * دردِ عاشق نشود بهْ به مداواىِ حكيم
گوهرِ معرفت اندوز كه با خود ببرى * كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است ، مگر يار شود لطف خدا * ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد ؟ شاكر باش ! * چه بِهْ از دولتِ لطف سخن و طبع سليم
1 - فتواى پير مغان را دارم و اين فتوا سخن قديمى و كهنهاى است كه نوشيدن شراب ، بدون همراهى يارى كه همدم و هم نفس باشد ، حرام است !
2 - سرانجام اين جامهى صوفيانهى خود را كه آغشته به روى و رياست ، پاره خواهم كرد و چاك خواهم زد ؛ زيرا كه براى روح همنشينى با يك ناجنس عذاب دردناكى است . [ مصراع دوم در واقع توضيحى براى مصراع اول است . خود را مانند روح و جامهى ريايى صوفيانه را مانند يك همنشين ناجنس و نامأنوس مىبيند . ]