كنار نهادهايم .
2 - حجره و پيشگاه مدرسه و گفت و گوى علمى را ، در راه جام شراب و ساقى زيباى ماهرو ، رها كردهايم .
3 - جان خود را به آن دو چشم مست جادوگر سپردهايم و دل را به حلقهى گيسوان سنبلگون سياه يار واگذار كردهايم . [ دو نرگس جادو ، استعاره از دو چشم افسونگر و دو سنبل هندو ، استعاره از گيسوى مشكين يار است . حاصل كلام اين است كه جان و دل خود را به چشم و گيسوى يار باختهايم . ]
4 - عمرى است كه چشم به گوشهى ابروى يار دوختهايم به اميد آن كه اشاره و كرشمهى لطفى از آن ببينيم .
5 - ما سرزمين عافيت و آسايش را با نيروى لشكر نگرفتهايم و فرمانروايى و سلطنت اين سرزمين را به زور بازو به دست نياوردهايم . [ بلكه اين آسودگى حاصل رياضت و عشق ورزيدن و دلدادگى است . عافيت را به سرزمينى تشبيه كرده كه آن را با عشق و رياضت تسخير كرده و فرمانرواى آن گشته است . ]
6 - بار ديگر اساس كار خود را بر كرشمه و ناز چشم افسونگر يار نهادهايم تا ببينيم كه جادوى چشم يار چه بازى در پيش مىگيرد !
7 - دور از گيسوى بلند او ، سر و پريشان خود را ، مانند گل بنفشه بر سر زانو گذاشتهايم .
[ گلبرگهاى گل بنفشه به سمت پايين خميده است . اين حالت را شاعر ، سر بر زانو نهادن گل بنفشه و آن را كنايه از غمگينى در نظر آورده است . مىگويد ، در دورى از يار و گيسوى بلند و سركش او ، غمگينم و سر بر زانو نهادهام ؛ همچنان كه بنفشه نيز سر بر زانو نهاده و لباس غم بر تن كرده است . ]
8 - مانند تماشاگران ماه ، در گوشهاى نشسته و از روى اميد به خم ابروى يار چشم دوختهايم و خواستار آن هستيم .
9 - گفتى كه اى حافظ ، دل سرگشتهى تو كجاست ؟ ما دل خود را در حلقههاى آن گيسوان تابدار نهادهايم . [ دل ، در حلقههاى گيسوى تو گرفتار است . ]
366 - رهرو منزل عشق
ما بدين در نه پىِ حشمت و جاه آمدهايم * از بدِ حادثه اينجا به پناه آمدهايم
رهروِ منزل عشقيم و ز سر حدِّ عدم * تا به اقليمِ وجود اين همه راه آمدهايم