دوم ، گل در مصراع اول نيز بايد گل شقايق باشد . گل شقايق را به سبب آن كه مانند جام شراب اما تهى از شراب است و در پاى گلبرگهايش سياهى دارد ، به داغدار بودن به سبب محروميت از شراب صبحگاهى نسبت مىدهد و آنگاه او را با دل خود ، كه از ازل داغدار است مقايسه مىكند . ]
4 - اگر پير مغان از توبهى ما ( توبه از شراب نوشيدن ) آزرده خاطر شد ، به او بگو شراب را صاف كند ؛ زيرا كه آمادهايم تا توبهى خود را بشكنيم و عذرخواهى كنيم !
5 - اى دليل راه ، يارىمان كن كه كار ما به يارى تو پيش مىرود ؛ اعتراف مىكنيم كه بىراهنمايى تو گمراه شدهايم .
6 - به جام شراب چون گل لاله كه در دست ماست منگر ؛ داغى را كه بر دل خونين خود داريم ، ببين .
7 - گفتى كه اى حافظ اين همه تخيلات گوناگون و رنگارنگ چيست ( كه در تو مىبينم ! ) نه ، چنين نيست ؛ اشتباه مكن ؛ زيرا كه ما همان لوح سادهاى هستيم كه پيش از اين بوديم . [ ما اهل روى و ريا نيستيم . يكرنگ و سادهايم . ]
365 - سحر چشم يار
عمريست تا به راهِ غمت رو نهادهايم * روى و رياىِ خلق به يكسو نهادهايم
طاق و رواقِ مدرسه و قال و قيلِ علم * در راهِ جام و ساقىِ مَهرو نهادهايم
هم جان بدان دو نرگسِ جادو سپردهايم * هم دل بدان دو سنبلِ هندو نهادهايم
عمرى گذشت تا به اميدِ اشارتى * چشمى بدان دو گوشهى ابرو نهادهايم
ما مُلكِ عافيت نه به لشكر گرفتهايم * ما تختِ سلطنت نه به بازو نهادهايم
تا سحرِ چشمِ يار چه بازى كند كه باز * بنياد بر كرشمهى جادو نهادهايم
بىزلف سركشش سرِ سودايى از ملال * همچون بنفشه بر سرِ زانو نهادهايم
در گوشهى اميد چو نظّارگانِ ماه * چشم طلب بر آن خمِ ابرو نهادهايم
گفتى كه حافظا دل سرگشتهات كجاست ؟ * در حلقههاى آن خمِ گيسو نهادهايم !
1 - عمرى است كه به راه غم عشق تو روى آورده و رياكارى و تزوير را - كه مردم بدان آلودهاند - به