1 - خوشا آن روزى كه از اين منزل ويران بروم . در جستوجوى آرامش جان ، به دنبال جانان بروم .
2 - گرچه مىدانم كه غريب و سرگشته ، راه به جايى نمىبرد و به مقصدى نمىرسد ، من در آرزوى ديدن زلف پريشان يار به پيش مىروم . [ يا به سوى مقصدى كه بوى گيسوى يار از آن مىآيد ، پيش مىروم . ]
3 - از وحشت زندان اسكندر دلم گرفته است . بار سفر مىبندم و تا سرزمين سليمان مىروم .
[ مقصود از زندان سكندر ، شهر يزد و از ملك سليمان ، شيراز است . مطابق نظر علّامه قزوينى و ديگر حافظپژوهان ، حافظ سفرى به يزد داشته و اين غزل را در آنجا و در آرزوى بازگشت به شيراز سروده است . دربارهى يزد به عنوان زندان سكندر نيز بسيار سخن گفته شده و به منابعى استناد شده است .
براى تفصيل مطلب ، بنگريد به حافظنامه ، جلد دوم ، شرح همين غزل . نيز شرح غزلهاى حافظ : دكتر هروى . ]
4 - مانند باد صبا ، با وجود آن كه بيمارم ، با اشتياق و بىطاقت در آرزوى ديدن آن دلبر سروقد خرامان ، از اين شهر مىروم . [ مىگويد : گرچه تنم بيمار است ، اما چون شوق ديدار يار را دارم ، بىصبر و طاقت به سوى شيراز مىروم . همچنان كه باد صبا به كوى يار مىرود . ]
5 - در راه رسيدن به او ، با دلى زخم ديده و چشمى گريان از دورى ، اگر لازم باشد مانند قلم با سر مىروم . [ با سر رفتن ، از يكسو كنايه از شدت اشتياق است و از سوى ديگر به حركت قلم بر روى كاغذ اشاره دارد . قلم را مانند انسانى مىبيند كه نه با پا ، بلكه با سر راه مىرود . بر اين اساس مىگويد :
من هم - اگر لازم باشد - مانند قلم يعنى با سر به سوى يار مىروم ؛ زيرا كه دلم زخم ديدهى او و چشمم گريان به خاطر اوست . ]
6 - نذر كردهام كه اگر روزى از اين غصه رها شوم ، تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم ! [ مقصود از اين غم ، غم دورى از شيراز و يار و دلدار و رنج غربت در شهر يزد - زندان سكندر - است . ]
7 - در آرزو و اشتياق ديدار او رقصكنان مىروم ؛ مانند ذرهاى كه خود را از زمين به چشمهى خورشيد درخشان مىرساند . [ خود را به ذره و معشوق را به خورشيد مانند كرده است . ]
8 - آنان كه سبكبار مىتازند و به پيش مىروند ، به فكر گران باران نيستند و غمى به دل ندارند .
اى پارسايان ، يارىام كنيد تا خوش و آسان سفر كنم . [ حافظپژوهان و شارحان دربارهى تازيان و گران باران بسيار بحث كرده و به گمان نگارندهى اين سطور ، سرانجام به جاى اول بازگشتهاند : گران باران يعنى آنان كه بار و بنهى بسيار دارند و تازيان يعنى سبك باران . آنان كه به آسانى و تازان به پيش مىروند . دربارهى تعبير پارسايان به پارسيان - يعنى اهل پارس ، شيراز - نيز به نظر مىرسد كه
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 546
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥٤٦