357 - اشك روان
در خراباتِ مغان نورِ خدا مىبينم * اين عجب بين كه چه نورى ز كجا مىبينم
جلوه بر من مفروش اى ملِكُ الحاج كه تو * خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم
خواهم از زلفِ بتان نافهگشايى كردن * فكرِ دور است همانا كه خطا مىبينم
سوزِ دل ، اشك روانِ ، آه سحر ، نالهى شب * اين همه از نظر لطفِ شما مىبينم !
هر دم از روىِ تو نقشى زندم راه خيال * با كه گويم كه در اين پرده چها مىبينم ؟
كس نديدهست ز مشكِ ختن و نافهء چين * آنچه من هر سحر از بادِ صبا مىبينم
دوستان ، عيبِ نظربازى حافظ مكنيد * كه من او را ز محبّانِ شما مىبينم
1 - در خرابات مغان ، نور خدا مىبينم ! شگفتا كه چه نورى را از كجا مىبينم !
2 - اى كاروان سالار حاجيان به من فخرفروشى مكن ؛ زيرا كه تو فقط خانه را مىبينى ، در حالى كه من صاحب خانه ( يعنى خدا ) را مىبينم .
3 - مىخواهم گره از زلف زيبارويان باز كنم تا بوى مشك همه جا را فرا بگيرد . اما اجراى اين فكر و اين خواست بعيد به نظر مىرسد ؛ همانا كه من خطا مىكنم . [ نافهگشايى ، يعنى گشودن كيسهى نافهء آهو كه منجر به انتشار بوى خوش مشك مىشود ، كنايه از گرهگشايى از زلف مشكين يار است ؛ زيرا كه آن هم بوى خوش زلف يار را در همه جا مىپراكند . ]
4 - سوز دل ، اشك جارى از چشم ، آه سحرگاهى و نالههاى شبانه ، همه را نتيجهى لطف و مهربانى شما نسبت به خود مىبينم ! [ در مقام گله مىگويد : همهى رنجهاى من از نظر لطف شماست ! ]
5 - هر لحظه ، نقشى از جمال تو ، راه خيال مرا مىبندد و به تو مشغول مىكند ؛ به چه كسى بگويم كه در اين پردهى پرنقش و نگار چها مىبينم ؟
6 - آنچه را كه من هر صبحگاه از باد صبا مىبينم و در مىيابم ، هيچكس در مشك ختن و نافهء آهوى چينى نديده است . [ يعنى نسيم سحر كه بوى يار را با خود دارد ، آن قدر بوياست كه حتى مشك ختن و نافهء آهوى چينى هم به آن نمىرسد . ]
7 - دوستان ، به نظربازى حافظ خرده مگيريد ؛ زيرا كه من او را از دوستداران شما مىبينم .