جويبارى جارى است كه سروى در كنار آن نيست . [ چشم خود را به جويبارى مانند كرده كه از آن فقط آب جارى است اما سروى در كنار آن نيست . مقصود آن است كه قامت تو سروى است و چشم من جويبارى جارى كه سروى در كنار آن وجود ندارد . ]
7 - در اين حالت خمارى ، كسى جرعهاى شراب به من نمىبخشد ! بنگر چه روزگارى است ! حتى يك اهل دل هم در ميان نمىبينم !
8 - نشان كمر باريك او را - كه من عاشق آن هستم - از من مپرس ؛ زيرا كه من هم اثرى از آن نمىبينم . [ از جمله اغراقهاى شاعرانه در توصيف كمر يار ، مانند كردن آن به موى است . شاعر با بهرهگيرى از همين تشبيه مىگويد : كمر او حتى از مو هم باريكتر است آن چنان كه حتى ديده نمىشود ! ]
7 - من پيوسته با دفتر غزل حافظ همراه خواهم بود ؛ زيرا كه در درياى سخن ، جز شعر حافظ مرواريد درخشانى نمىبينم . [ سفينه ايهام دارد . هم به معنى دفتر شعر و جنگ غزل است و هم به معنى كشتى . بر اين اساس ، مىگويد : دفتر شعر حافظ مانند كشتىاى است در درياى سخن كه تنها در آن كشتى كالاى ارزشمند سخن و مرواريد درخشان سخن را مىتوان يافت . ]
359 - تا ملك سليمان
خرّم آن روز كز اين منزلِ ويران بروم * راحتِ جان طلبم وز پىِ جانان بروم
گرچه دانم كه به جايى نبرد راه ، غريب * من به بوى سرِ آن زلفِ پريشان بروم
دلم از وحشتِ زندانِ سكندر بگرفت * رخت بر بندم و تا مُلكِ سليمان بروم
چون صبا با تنِ بيمار و دلِ بىطاقت * به هوادارىِ آن سروِ خرامان بروم
در رهِ او چو قلم گر به سرم بايد رفت * با دلِ زخمكش و ديدهى گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم به درآيم روزى * تا درِ ميكده شادان و غزلخوان بروم
به هوادارىِ او ذرّه صفت ، رقصكنان * تا لبِ چشمهى خورشيدِ درخشان بروم
تازيان را غمِ احوال گرانباران نيست * پارسايان مددى تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون * همرهِ كوكبهى آصفِ دوران بروم