به ميخانه بروم .
3 - آنگاه ، با بربط و پيمانه به در صومعه مىروم تا بگويم كه از اين سفر - و از اين سير و سلوك - چه نكتهها بر من آشكار شد .
4 - اگر آشنايان راه عشق مرا برنجانند و دلخونم كنند ، ناكس باشم اگر براى شكايت به سوى بيگانگان از عشق بروم . [ يعنى عاشقان و سالكان راه عشق براى من عزيزند . حتى اگر مرا برنجانند ، از آنان روى بر نمىگردانم و نزد بيگانگان شكايت نمىبرم و گله نمىكنم . ]
5 - پس از اين ، فقط به گيسوى زنجيرگون يار چنگ خواهم زد و از آن مدد خواهم خواست ؛ تا كى بايد اسير خواهش دل باشم و به دنبال بر آوردن كام دل بروم ؟
6 - اگر بار ديگر خم ابروى او را - كه مانند محراب است - ببينم ، سجدهء شكر به جا مىآورم و براى شكرگزارى مىروم .
7 - خوشا آن لحظهاى كه مانند حافظ ، با اظهار دوستى و محبت نسبت به وزير ( و در سايهء لطف او ) سرخوش و شادمان ، به همراه دوست ، از ميكده به سوى خانه بروم . [ يعنى پس از پايان سفر و رفتن به ميخانه و ديدن يار و سرمست شدن ، آن لحظهاى خوش است كه به همراه دوست به خانهى خود بر مىگردم . ]
361 - صومعهى عالم قدس
آن كه پامالِ جفا كرد چو خاكِ را هم * خاك مىبوسم و عذرِ قدمش مىخواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا * بندهاى معتقد و چاكرِ دولت خواهم
بستهام در خَمِ گيسوى تو امّيد دراز * آن مبادا كه كند دستِ طلب كوتاهم
ذرّهاى خاكم و در كوىِ توام جاى خوش است * ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
پيرِ ميخانه سحر جامِ جهانبينم داد * و اندر آن آينه از حُسنِ تو كرد آگاهم
صوفى صومعهى عالمِ قدسم ليكن * حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راهنشين خيز و سوىِ ميكده آى * تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحبجاهم
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود * آه اگر دامنِ حُسنِ تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسروِ خاور مىگفت * با همه پادشهى ، بندهى توران شاهم !