1 - اكنون ، مصلحت روزگار را در اين مىبينم كه به سوى ميخانه بروم و در آنجا آسوده خاطر زندگى كنم .
2 - جام شراب بنوشم و از رياكاران دور شوم . يعنى از مردم روزگار ، يار و همنشين پاكدل و بىريايى را برگزينم ! [ مقصود از يار پاكدل ، همان جام شراب است كه درونش شراب صافى است ! ]
3 - به جز تنگ شراب و كتاب ، يار و همدمى نداشته باشم تا هم پيالههاى نيرنگباز را كمتر ببينم !
4 - اگر بتوانم خود را از وابستگى به جهان رها كنم ، مانند سرو ، آزاده و وارسته از خلق ، سر بلند مىكنم .
5 - بس كه در خرقهى او به شراب ادعاى تقوا و صلاح كردهام ، از روى ساقى و شراب سرخ شرمندهام .
6 - آيا سينهى تنگ من مىتواند بار غم او را تحمل كند ؟ هرگز ! زيرا كه دل بيچارهى من ، مرد اين بار سنگين نيست .
7 - من اگر رند خراباتى يا زاهد شهرم ، همين هستم كه مىبينى و كمتر از آنم كه تو تصور مىكنى .
8 - من بندهى آصف روزگارم ، مرا گمراه و نگران مكن ؛ زيرا اگر سخنى به شكوه نزد او بگويم ، انتقام مرا از روزگار مىگيرد . [ مقصود از آصف عهد ، وزير وقت و ظاهرا خواجه جلال الدّين توران شاه وزير شاه شجاع است . ]
9 - گرد ستمها بر آينهى دلم نشسته است . خدايا ، راضى مشو كه اين دل مهرآيين من تيره و مكدر شود . [ مهرآيين ، يعنى دلى كه روش و آيين مهرورزى را برگزيده است مقصود از آيينهى مهرآيين ، دل مهربان و روشن و بىكينه است . به آيين مهرپرستى نيز اشاره دارد . ]
356 - رموز مستى و رندى
گَرَم از دست بر خيزد كه با دلدار بنشينم * ز جامِ وصل مىْ نوشم ، ز باغِ عيش گل چينم
شرابِ تلخِ صوفىسوز ، بُنيادم بخواهد برد * لبم بر لب نهْ اى ساقىّ و بِستان جانِ شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز * سخن با ماه مىگويم پرى در خواب مىبينم
لب شكّر به مستان داد و چشمت مىْ به مىخواران * منم كز غايتِ حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاكى كه باد آورد ، فيضى برد از انعامت * ز حالِ بنده ياد آور كه خدمتكارِ ديرينم
نه هر كو نقشِ نظمى زد كلامش دلپذير افتد * تذروِ طُرفه من گيرم كه چالاك است شاهينم