تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
جان شيرينم خسته كرده است ! 4 - از سوز و حرارت آتش دورى ، مانند گلى كه در ديگ جوشان ريخته شده ، غرق در عرق شده‌ام ! اى باد صبحگاهى ، نسيمى از عرق‌چين يار براى من بياور . 5 - جهان فانى ، فداى دلبر زيبا و جهان باقى فداى ساقى باد ! زيرا كه من فرمانروايى جهان را طفيل عشق مىبينم . 6 - اگر دوست ، كس ديگرى را به جاى من برگزيند ، صاحب اختيار و حاكم است ؛ اما اگر من جان شيرينم را به جاى او برگزينم ، حرامم باد ! [ يعنى دوست براى من از جاى شيرين عزيزتر است و او را بر جانم ترجيح مىدهم . حاضرم جانم را بدهم اما از دوست نمىگذرم ! ] 7 - بلبل ، « صبح به خير » گفت ! اى ساقى كجايى ، برخيز ! زيرا كه خيال خواب ديشب در وجودم غوغايى بپاكرده است . 8 - اگر در شب مرگ و در هنگام جان دادن ، تو - مانند شمع بالين - در كنارم باشى ، از بستر مرگ مستقيما به قصر حوران بهشتى مىروم . 9 - داستان عشق كه در اين كتاب ثبت شده ، كاملا درست است ؛ زيرا كه حافظ آن را به من آموخته است !

355 - رند خرابات

حاليا مصلحتِ وقت در آن مىبينم * كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جامِ مىْ گيرم و از اهلِ ريا دور شوم * يعنى از اهل جهان پاك‌دلى بگزينم
جز صُراحىّ و كتابم نَبُوَد يار و نديم * تا حريفانِ دغا را به جهان كم بينم
سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو * گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم
بس كه در خرقه‌ى آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار از رخ ساقىّ و مىِ رنگينم
سينه‌ى تنگِ من و بارِ غم او هيهات * مرد اين بارِ گران نيست دل مسكينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر * اين متاعم كه همىبينى و كمتر زينم
بنده‌ى آصفِ عهدم ، دلم از راه مبر * كه اگر دم زنم ، از چرخ بخواهد كينم
بر دلم گَردِ ستم‌هاست خدايا مَپَسند * كه مكدّر شود آيينه‌ى مِهرآيينم
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 540 | شمس الدين حافظ