تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
لطف كردى ، زحمت را كم مىكنم . 6 - گيسوى دلبر دام راه و ناز و غمزه‌اش مانند تير بلاست ! اى دل ، خوب به خاطر بسپار كه چه قدر تو را نصيحت مىكنم . 7 - اى خداى بزرگ و بخشنده و عيب‌پوش ، چشم بدبينان را بر اين گستاخىها كه من در خلوت مرتكب مىشوم بپوشان . 8 - در يك مجلس حافظ قرآن و در محفلى ديگر دردىنوش جام شرابم ! ببين كه من چگونه با گستاخى مردم را فريب مىدهم ! [ دردىكش ، يعنى شراب نوش حرفه‌اى كه حتى دردى و ته‌مانده‌ى شراب را هم مىنوشد . صنعت كردن ، يعنى فريب‌كارى . ]

353 - خاك كوى دوست

من تركِ عشقِ شاهد و ساغر نمىكنم * صد بار توبه كردم و ديگر نمىكنم !
باغِ بهشت و سايهء طوبىّ و قصر و حور * با خاكِ كوى دوست برابر نمىكنم
تلقين و درسِ اهل نظر يك اشارت است * گفتم كنايتىّ و مكرّر نمىكنم
هرگز نمىشود ز سرِ خود خبر مرا * تا در ميانِ ميكده سر بر نمىكنم
ناصح به طعن گفت كه رو تركِ عشق كن * محتاج جنگ نيست برادر نمىكنم !
اين تقوىام تمام كه با شاهدانِ شهر * ناز و كرشمه بر سر منبر نمىكنم
حافظ جناب پير مغان جاى دولت است * من تركِ خاك‌بوسىِ اين در نمىكنم
1 - من عشق زيبارويان و جام شراب را ترك نمىكنم ! صد بار توبه كرده‌ام ؛ ديگر ، توبه نمىكنم ! 2 - باغ بهشت و سايهء درخت طوبى و قصر و حوران بهشتى ، همه را با خاك كوى دوست برابر نمىكنم . [ يعنى خاك كوى دوست را بر همه‌ى اين‌ها كه آرزوى مردمان است ترجيح مىدهم . ] 3 - آموزش و درس دادن صاحب نظران يك اشاره است ؛ من هم - به شيوه‌ى آنان - سخن را پرسيده و به كنايه گفتم و آن را تكرار نمىكنم ! 4 - تا زمانى كه در ميان ميكده و مىگساران سر بلند نكنم و شهره نشوم ، هرگز از حال خود خبر نخواهم يافت !