تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
5 - نصيحتگر ، از روى طعنه گفت : برو و عشق‌ورزى را ترك كن ! برادر ! به جنگ و ستيز نيازى نيست ! من عشق‌بازى را ترك نمىكنم ! 6 - همين‌قدر تقوا و پرهيزگارى براى من بس است كه بر سر منبر - مانند برخى واعظان - با زيبا رويان ، ناز و كرشمه نمىكنم و افاده نمىفروشم ! 7 - حافظ ! درگاه پير مغان ، جايگاه سعادت و نيك‌بختى است ازاين‌رو ، من هرگز خاك‌بوسى اين درگاه را ترك نمىكنم !

354 - همنشين دل

به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اى همنشين دل كه يارانت بِرفت از ياد * مرا روزى مباد آن دم كه بىيادِ تو بنشينم
جهان پير است و بىبنياد از اين فرهادكش فرياد * كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دورى شدم غرقِ عرق ، چون گل * بيا اى بادِ شب‌گيرى نسيمى زان عرق‌چينم
جهانِ فانى و باقى فداىِ شاهد و ساقى * كه سلطانىِّ عالم را طفيلِ عشق مىبينم
اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست حاكم اوست * حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل ، كجايى ساقيا برخيز * كه غوغا مىكند در سر خيال خوابِ دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصرِ حور العين * اگر در وقت جان دادن تو باشى شمعِ بالينم
حديثِ آرزومندى كه در اين نامه ثبت افتاد * همانا بىغلط باشد ، كه حافظ داد تلقينم
1 - تو با مژگان سياهت هزاران رخنه در دينم افكندى . بيا تا من جانم را فداى چشمان خمارت كنم تا هرگز دردى بر آن‌ها عارض نشود . [ مقصود از چشم بيمار ، چشم خمار است و مقصود از درد برچيدن ، اين است كه چون چشمان خمار تو مرا شيفته كرده ، هر بلايى و دردى را مىخرم تا چشمان تو درد نبيند . ] 2 - اى همدم و همنشين دل ، كه يارانت را فراموش كرده‌اى ، براى من ، آن لحظه و آن روزى كه تو را فراموش كنم هرگز مباد ! 3 - جهان كهنه و ناپايدار است . فرياد از اين دنياى فرهادكش ! زيرا كه افسون و نيرنگش مرا از