خداوند اين نامهى سياه پيچيده مىشود و خداوند مرا مىبخشد !
6 - پيك صبح كجاست تا با او كه خجسته طالع و فرخنده پى است از رنجهاى شب جدايى و فراق ، گله كنم ؟ [ تا گلههاى خود را از شب فراق با او بگويم . ]
7 - روزى كه روى دوست را ببينم ، اين جان امانت و عاريتى را كه خداوند به حافظ سپرده است ، به او تسليم مىكنم !
352 - دام وصل
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم * در لباس فقر كارِ اهلِ دولت مىكنم
تا كى اندر دامِ وصل آرم تذروى خوش خرام * در كمينم و انتظارِ وقتِ فرصت مىكنم
واعظِ ما بوى حق نشنيد ، بشنو كاين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم !
با صبا افتانوخيزان مىروم تا كوىِ دوست * وز رفيقانِ ره استمدادِ همّت مىكنم !
خاك كويت زحمتِ ما بر نتابد بيش از اين * لطفها كردى بتا تخفيف زحمت مىكنم
زلف دلبر دامِ راه و غمزهاش تير بلاست * ياد دار اى دل كه چندينت نصيحت مىكنم
ديدهى بدبين بپوشان اى كريم عيبپوش * زين دليرىها كه من در كنجِ خلوت مىكنم
حافظم در مجلسى دُردى كشم در محفلى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت مىكنم !
1 - روزگارى است كه در ميخانه خدمت مىكنم و با وجود فقر ظاهرى ، كار دولتمندان و نيك بختان را انجام مىدهم . [ يعنى خدمت در ميخانه ، نوعى نيكبختى و دولت است . ]
2 - به اميد آن كه زمانى بتوانم دلبر خوشخرامى را به دام افكنم ، در كمين نشستهام و در انتظار فرصت مناسب هستم . [ تذرو يا قرقاول ، كه پرندهاى است خوش خرام ، استعاره از معشوق است . ]
3 - واعظ ما از حق و حقيقت بويى نشنيده است . اين سخن را خوب گوش كن ؛ زيرا كه در حضورش مىگويم و غيبت نمىكنم .
4 - همراه با باد صبا ، افتانوخيزان تا كوى دوست مىروم و از همت ياران همراه و همسفر يارى مىطلبم .
5 - اى دلبر زيبا ، خاك كوى تو ، بيش از اين نمىتواند زحمت ما را تحمل كند ؛ در حق ما بسيار