تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
7 - من كه خود در خوردن ( و نوشيدن ) اهل پرهيز نيستم ، چرا رندان شراب‌خواره را سرزنش كنم ؟ 8 - دلبر زيبايى را بر تختى از گل مىنشانم و از گل سنبل براى او گردن بند و از گل ياس ، دست‌بند فراهم مىكنم . 9 - حافظ ، از شراب‌نوشى پنهان خسته شده است ! بنابراين راز پنهان او را با صداى بربط و نى در همه جا افشا مىكنم !

351 - كو پيك صبح ؟

حاشا كه من به موسم گل تركِ مِىْ كنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم ؟
مطرب كجاست تا همه محصولِ زهد و علم * در كارِ چنگ و بربط و آوازِ نى كنم
از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك‌چند نيز خدمتِ معشوق و مىْ كنم
كى بود در زمانه وفا ؟ جامِ مىْ بيار * تا من حكايتِ جم و كاووسِ كىْ كنم
از نامه‌ى سياه نترسم كه روز حشر * با فيض لطف او صد از اين نامه طى كنم
كو پيك صبح تا گله‌هاى شب فراق * با آن خجسته طالع فرخنده پى كنم ؟
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رُخَش ببينم و تسليمِ وى كنم
1 - دور باد از من كه در فصل گل مىنوشى را رها كنم ! من كه لاف عقل مىزنم هرگز چنين كارى نمىكنم ! [ مگر عقلم را از دست داده‌ام كه اين كار را بكنم ؟ ! ] 2 - مطرب كجاست تا حاصل زهد و پارسايى خود را براى شنيدن آواى چنگ و بربط و نى صرف كنم ؟ [ يعنى تمام پاداشى را كه از زهد و پارسايى حاصل كرده‌ام در راه شنيدن آواى چنگ و نى ببازم ! ] 3 - اكنون ديگر از قيل و قال مدرسه دلم گرفته است ؛ بنابراين مىخواهم مدتى هم به مى و معشوق خدمت كنم ! [ مىخواهم از مدرسه به ميكده بروم ! ] 4 - روزگار و زمانه هرگز وفا نداشته است ! جام شراب را بياور تا من حكايت پادشاهان قدرتمند و باشكوهى مانند جمشيد و كاووس شاه را برايت بازگو كنم . [ كه چگونه روزگار به آنان بىوفايى كرد و اينك كاسه‌ى سرشان خاك و به سبوى شراب تبديل شده است ! ] 5 - از نامه‌ى اعمال پر از گناه خود نمىترسم ! زيرا كه مىدانم در روز قيامت با لطف و بخشش