تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥

350 - گل مراد

به عزم توبه ، سحر گفتم استخاره كنم * بهار توبه‌شكن مىرسد چه چاره كنم ؟
سخن درست بگويم ، نمىتوانم ديد * كه مِىْ خورند حريفان و من نظاره كنم !
چو غنچه با لبِ خندان به يادِ مجلسِ شاه * پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
به دورِ لاله دماغِ مرا علاج كنيد * گر از ميانه‌ى بزم طرب كناره كنم
ز روى دوست مرا چون گلِ مراد شكفت * حواله‌ى سرِ دشمن به سنگ خاره كنم
گداىِ ميكده‌ام ليك وقت مستى بين * كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
مرا كه نيست ره و رسم لقمه‌پرهيزى * چرا ملامتِ رندِ شراب‌خواره كنم ؟
به تخت گل بنشانم بتى چو سُلطانى * ز سنبل و سمنش سازِ طوق و ياره كنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ * به بانگ بربط و نى ، رازش آشكاره كنم !
1 - با خود گفتم كه سحرگاهان به قصد توبه استخاره مىكنم . اما چه چاره كنم كه بهار توبه‌شكن از راه مىرسد ؛ [ يعنى حالت مستىآور بهار مانع از توبه كردن مىشود ! ] 2 - حقيقت مطلب را بگويم : نمىتوانم اين را تحمل كنم كه حريفان و دوستان شراب مىنوشند و من تماشاگر آن‌ها هستم . 3 - مانند غنچه ، به ياد مجلس بزم شاه جام شراب در دست مىگيرم و از شدت شوق جامه‌ى خود را چاك مىكنم ! [ همچنان كه غنچه از شوق بهار ، شكوفا مىشود . ] 4 - در فصل شكوفايى گل و لاله ، اگر من از مجلس شادى كناره‌گيرى كنم ، مغز مرا معالجه كنيد ! [ يعنى ، كناره از بزم شادى در فصل گل نشان از بيمارى مغز من دارد . مقصود آن است كه من هرگز از بزم شادى در فصل گل كناره نمىگيرم ! ] 5 - چون با ديدن روى دوست ، آرزوى من برآورده شده ؛ سر دشمن را به سنگ خارا حواله مىكنم ! [ زيرا كه مانع ديدار دوست بود و اكنون كه ديدار حاصل شده حسادت مىورزد ! سر دشمن را به سنگ خارا حواله مىكنم ، يعنى آرزو مىكنم سر او به سنگ خارا بخورد و شكسته شود ! ] 6 - من گداى ميكده‌ام ؛ اما بنگر كه چگونه در هنگام مستى بر آسمان فخر مىفروشم و بر ستارگان حكومت مىكنم ! [ با آن كه گداى در ميخانه‌ام ، هنگام مستى خود را از ستاره و آسمان برتر مىبينم ! ]