349 - گنج حسن
دوش سوداىِ رُخَش گفتم ز سر بيرون كنم * گفت كو زنجير تا تدبيرِ اين مجنون كنم ؟
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم * دوستان از راست مىرنجد نگارم ، چون كنم ؟
نكته ناسنجيده گفتم ، دلبرا ، معذور دار * عشوهاى فرماى تا من طبع را موزون كنم
زردرويى مىكشم زان طبعِ نازك بىگناه * ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم
اين نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى * رَبع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم ؟ !
من كه ره بردم به گنجِ حسنِ بىپايانِ دوست * صد گداى همچو خود را بعد از اين قارون كنم
اى مهِ صاحب قران از بنده حافظ ياد كن * تا دعاىِ دولتِ آن حسنِ روز افزون كنم
1 - ديشب گفتم كه عشق روى او را از دل بيرون مىكنم ؛ گفت : زنجير كجاست تا براى اين ديوانه چارهاى بينديشم ؟ [ يعنى او را به زنجير بكشم ! زيرا چنين سخن و تصورى نشان ديوانگى است ! ]
2 - قامت او را به سرو مانند كردم ، با خشم از من روى گردانيد ! دوستان چه كنم كه نگار من از سخن راست مىرنجد ! [ راست ، ايهام دارد : 1 ) سخن راست و حقيقت موضوع 2 ) قامت راست ! ]
3 - اى دلبر ، نكتهى نسنجيدهاى گفتم ؛ مرا ببخش و عذرم را بپذير . ناز و كرشمهاى نشان بده تا ذوق مرا برانگيزد تا آهنگين و موزون سخن بگويم !
4 - به سبب نازك طبعى يار ، بدون گناه شرمندگى مىكشم و رويم از شرم زرد مىشود . اى ساقى جام شرابى بده تا با نوشيدن آن چهرهى خود را شاداب و گلگون كنم .
5 - اى نسيمى كه از منزلگاه معشوق مىوزى ، ( به خاطر خدا به او بگو ) تا كى بايد در رنج دورى او خانه و كوى را بر هم زنم و بر ويرانهها از اشك خود رود جارى كنم ؟ [ مقصود از ليلى - كه در نسخههاى ديگر ، از جمله نسخهى خانلرى سلمى ضبط شده - مطلق يار و معشوق است . جيحون نيز ، در اينجا مطلق رودخانه است و ناظر بر شدت اشكريزى عاشق . ]
6 - من كه به گنجينهى زيبايى بىپايان دوست پى بردهام . بعد از اين ديگر مىتوانم صد گداى مانند خود را قارون كنم . [ يعنى مىتوانم آنان را از گنجهاى دنيايى بىنياز كنم . ]
7 - اى دلبر زيباى نيكبخت ، از بنده - حافظ - ياد كن تا براى بخت و اقبال حسن روز افزون تو دعا كنم . [ يعنى از خدا بخواهم كه زيبايى و بخت و اقبال تو را افزون كند . ]