3 - سرمايهى شادى و خوشدلى ، در جايى است كه دلدار آنجا باشد . پس تلاش مىكنم تا خود را به منزلگاه معشوق برسانم .
4 - اى دلبرى كه چون ماه زيبا هستى و كلاهت مانند خورشيد است ، بند از نقابت بگشا تا من به ديدن رويت سر سودا زدهام را مانند گيسوانت به پايت اندازم . [ آغاز مصراع اول بر اساس نسخهى خانلرى است ؛ زيرا كه در نسخهى علامه قزوينى « بگشا بند قبا » ضبط شده كه تناسب معنايى ندارد .
مىگويد اگر بند از نقابت برگيرى من با ديدن چهرهى تو از شوق سر در قدمت مىافكنم ؛ همچنان كه گيسويت از بلندى به پايت مىرسد . ]
5 - من از دست آسمان تير خوردهام ؛ شراب بده تا سرمست به آسمان بروم و در بند كمر تركش جوزا گره بيندازم . [ تا ديگر آسمان نتواند به سوى من تير پرتاب كند . « تير فلك خوردهام » ، يعنى گرفتار مصيبت و بلاى آسمانى شدهام . جوزا يا دو پيكر يكى از صور فلكى است كه به صورت دو برادر دوقلوى به هم چسبيده تصور شده كه حمايل و كمربندى دارد و تيردانى از آن آويخته است . بر اساس اين تصوير ، گويى فلك به دست جوزا به سوى شاعر تير پرتاب كرده است . مقصود از كمر تركش ، همين تيردان بسته شده به حمايل است . مىگويد : به آسمان بروم تا بند تيردان جوزا را گره بزنم تا او نتواند تير پرتاب كند . ]
6 - ( و با اين كار ) پا بر آسمان بنهم و جرعهاى شراب بر اين تخت روان بيفشانم و صداى چنگ را در سقف اين گنبد مينا طنينانداز كنم . [ تخت روان ، استعاره از آسمان و گنبد مينا هم استعارهى معروفى است براى آسمان . ازاينرو برخى شارحان ، از جمله دكتر هروى تخت روان را استعاره از زمين دانستهاند و با اشاره به رسم جرعه افشانى بر خاك در اين كه مقصود از تخت روان آسمان باشد ترديد كردهاند و ناگزير به توجيه اين برداشت پرداختهاند . به نظر مىرسد كه شاعر در عالم خيال و در حالت سرمستى پا بر آسمان مىنهد و ازاينرو آن را چون زمين مىبيند و بر آن جرعه مىافشاند . ]
7 - اى حافظ ، چون اعتماد و تكيه كردن بر روزگار كاملا اشتباه است ، من چرا شادى نقد امروز را به فردا موكول كنم ؟
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 533
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥٣٣