6 - اگر بدانم كه ديدار تو با گذشتن از دل و دين خود دست مىدهد ، هم دين و هم دلم را فدا و در اين معامله سود مىكنم !
7 - اى واعظ ! از نظرم دور شو و سخن بيهوده مگو ! من كسى نيستم كه ديگر به تزوير و ريا ( يعنى سخن آكنده به تزوير و رياى تو ) گوش كنم !
8 - اميدى نيست كه حافظ از فساد و تباهى به سوى صلاح و درستى بازگردد ! وقتى تقدير و سرنوشت اين است ، من چه چاره كنم ؟
348 - مايهى خوشدلى
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم * و اندر اين كار ، دلِ خويش به دريا فكنم
از دل تنگِ گُنهكار برآرم آهى * كآتش اندر گنهِ آدم و حوّا فكنم
مايهى خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست * مىكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
بند بُرقع بگشا اى مهِ خورشيد كلاه * تا چو زلفت سرِ سودازده در پا فكنم
خوردهام تير فلك باده بده تا سرمست * عقده در بندِ كمر تركشِ جوزا فكنم
جرعهء جام بر اين تختِ روان افشانم * غلغل چنگ در اين گنبدِ مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايّام چو سهو است و خطا * من چرا عشرت امروز به فردا فكنم ؟
1 - از شدت اشك ، چشم خود را دريا مىكنم و صبر را دور مىافكنم و در اين كار ( اشك ريختن و بىصبرى ) دل به دريا مىزنم ! [ دل به دريا زدن ، كنايه از جرأت و جسارت به خرج دادن و خطر كردن است . مىگويد ، نه تنها صبورى نمىكنم و اشك فراوان مىريزم ، ابايى از پنهان كردن بىصبرى و اشك خود هم ندارم . آشكارا اشك مىريزم ! ]
2 - از دل تنگ گناهكار خود آهى مىكشم و در گناه آدم و حوا آتش مىافكنم . [ گناه آدم و حوا ، خوردن دانهى گندم و ميوهى ممنوع در بهشت و رانده شدن از آنجاست . مقصود آن است كه رسم گناهكارى را آدم و حوا بنا نهادهاند بنابراين ، من آن چنان آه سوزناكى از دل مىكشم كه ريشهى گناهكارى آدم بسوزد ! و ديگر كسى - مانند من - از اين ميراث بهرهمند نشود ! ]