تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
12 - ديشب لب لعل او حافظ را فريب مىداد ( و مىگفت كه او از خود بهره‌مند خواهد ساخت ) ؛ اما من كسى نيستم كه اين افسانه‌ها را باور كنم ! [ يعنى اين كه لب يار از وعده‌ى بوسه سخن بگويد ، افسانه‌اى براى افسون عاشق است و من كه بارها از اين وعده‌ها شنيده‌ام ، ديگر اين افسانه را باور نمىكنم . ]

347 - مجموع پريشانى

صنما با غمِ عشقِ تو چه تدبير كنم ؟ * تا به كى در غمِ تو ناله‌ى شب‌گير كنم ؟
دلِ ديوانه ، از آن شد ، كه نصيحت شنود * مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آنچه در مدّتِ هجرِ تو كشيدم ، هيهات ! * در يكى نامه محال است كه تحرير كنم !
با سرِ زلف تو مجموعِ پريشانى خود * كو مجالى كه سراسر همه تقرير كنم !
آن زمان كآرزوىِ ديدن جانم باشد * در نظر نقش رخِ خوبِ تو تصوير كنم
گر بدانم كه وصالِ تو بدين دست دهد * دين و دل را همه دربازم و توفير كنم
دور شو از برم اى واعظ و بيهوده مگوى * من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
نيست امّيد صلاحى ز فسادِ حافظ * چون كه تقدير چنين است ، چه تدبير كنم ؟
1 - اى دلبر زيبا ! در برابر غم عشق تو چه چاره كنم ؟ تا به كى در غم هجران تو ناله‌هاى سحرگاهى سر دهم ؟ 2 - ديوانگى دلم از آن حد گذشته است كه نصيحت گوش كند ؛ شايد فقط با سر گيسوى تو آن را به بند بكشم ! 3 - آن چه را كه در مدت دورى از تو كشيده‌ام ، غير ممكن است كه بتوانم در يك نامه برايت بنويسم . 4 - كو فرصت و مجالى تا تمام پريشانى خود را با سر زلف تو در ميان بگذارم ؟ 5 - در لحظه‌اى كه ديدن جانم را آرزو كنم ، چهره‌ى زيباى تو را در برابر چشم خود مجسم مىكنم . [ يعنى تو براى من جان عزيز هستى . تو جان منى ! وقتى تصوير تو را در خاطر و در نظر مجسم مىكنم ، گويى جانم را مىبينم ! ]