2 - من كه بارها توبهكنندگان را سرزنش كرده و بر آنان خرده گرفتهام ، مگر ديوانه هستم كه خود در فصل گل از نوشيدن شراب توبه كنم ؟
3 - ميكده مانند درياست و عشق مانند مرواريد گرانبهايى كه من در جست و جوى آن مانند يك غواص در اين دريا فرورفتهام تا روزى آن را بيابم و از گوشهاى سر بيرون آورم . [ يعنى من تا به دردانهى عشق در درياى ميكده راه نيافتهام از آن بيرون نخواهم آمد و نمىدانم كى و از كجاى اين دريا بيرون خواهم آمد ! ]
4 - در حالى كه گل لاله جام شراب در دست گرفته و گل نرگس مست است ، ما به فسق و تباهى متهم هستيم ! خدايا ، بسيار شكايت دارم ! چه كسى را بايد داور خود قرار دهم ؟
5 - اى دلبر زيباى فتنهانگيز من ! لحظهاى درنگ كن تا با اشك و چهرهام در قدم تو زر و گوهر نثار كنم ! [ چهرهى زرد خود را استعاره از زر و اشك شفاف خود را گوهر بر شمرده است . ]
6 - من كه گنج فراوانى از لعل و ياقوت اشك در اختيار دارم ، كى به بخشش سرچشمهى خورشيد بلنداختر توجهى مىكنم ؟ [ اشك خونين خود را به لعل و ياقوت مانند كرده و آن را گنج گرانبهايى شمرده كه او را از توجه به خورشيد - كه سازنده و پرورندهى لعل و گوهر است - بىنياز ساخته است . ]
7 - در حالى كه باد صبا گلها را از روى لطف طراوت و شادابى مىبخشد ، اگر من به صفحهى دفتر توجّه كنم ، مرا كجسليقه و بىذوق بخوان . [ يعنى اگر در فصل بهار كه گلها و گياهان از باد و باران لطافت و طراوت يافتهاند ، من به جاى توجّه به آنها به دفتر و كتاب روى آورم بسيار كجسليقه و بىذوقم ! ]
8 - به عهد و پيمان روزگار اعتماد چندانى نيست ! ازاينرو من با پيمانهى شراب پيمان بسته و با جام شراب شرط دوستى به جاى آوردهام .
9 - من كه در عين فقر ، از گنج قناعت و وارستگى برخوردارم و گويى گنج پادشاهى در اختيار دارم ، هرگز به گردش روزگار سفلهپرور طمع نمىورزم .
10 - اگر چه وجودم به گرد فقر آغشته است ، از همت خود شرمم باد اگر حتى با آب چشمهى خورشيد دامن خود را از گرد فقر بشويم ! [ خورشيد ازآنرو به چشمه مانند شده كه از يكسو نور مانند آب از مركز آن مىتراود و منتشر مىشود و از سوى ديگر خاصيّت پاككنندگى دارد . اما « تر كردن » ايهام دارد . هم به معنى اصلى واژه يعنى خيس كردن با آب و شستن است و هم به معنى آلوده شدن .
« دامن تر كنم » يعنى دامن وجود خود را آلوده كنم . از خورشيد ، براى زدودن گرد فقر منت بكشم ! ]
11 - اگر لطف و رحمت دوست از اين خشنود مىشود كه عاشقان او در آتش هجران و اشتياق بسوزند ، تنگ چشم و حريص باشم اگر حتى به چشمهى كوثر نظرى كنم !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 530
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥٣٠