تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
1 - تنم مانند غبارى است كه چهره‌ى جان را مىپوشاند ! خوشا آن لحظه‌اى كه از چهره‌ى جان ، پرده‌ى تن را كنار بزنم ! [ تا جانم از قفس تن رها شود ؛ زيرا كه : ] 2 - چنين قفسى شايسته‌ى پرنده‌ى خوش آوازى مانند من نيست . من بايد به باغ بهشت پرواز كنم ؛ زيرا كه پرندهء پرورش يافته در چمن همان باغ هستم . [ به دوره‌ى زندگى آدم ابو البشر در بهشت اشاره دارد و مىگويد : من پرنده‌ى بهشتى هستم و وقتى روح از تنم آزاد شود بار ديگر به زادگاه و زيستگاه نخستين خود - يعنى بهشت - بازمىگردم . ] 3 - بر من روشن نشد كه چرا به اين دنياى خاكى آمدم و پيش از آن در كجا بودم ؟ چه حسرت بار و دردناك است كه از كار و سرنوشت خود بىخبر هستم ! 4 - چگونه در فضاى عالم قدس گردش و پرواز كنم در حالى كه در اين دنياى كوچك مركب از عناصر مادى ، گرفتار قفس جسم خود هستم ؟ ! [ عالم قدس ، جهان پاك مجردات و عالم اسماء و صفات الهى است . ] 5 - اگر از خون دل من بوى شوق و آرزومندى به مشام مىرسد از آن روست كه در دورى يار بسيار خون‌دل خورده‌ام ؛ همانند مشك ختن كه بويايى آن حاصل خون دل آهوى ختن است . پس از اين موضوع تعجب مكن . من و نافهء ختن همدرد هستيم ! 6 - به حاشيه‌ى نقش و نگار جامه‌ى من - يعنى به ظاهر آراسته‌ام - نگاه مكن ؛ زيرا كه در دل خود ، مانند شعله‌ى شمع سوزهاى پنهان دارم . [ مىگويد : دلى پرسوز و گداز دارم اما آن را بروز نمىدهم . ظاهر آراسته‌ى من نشان‌دهنده‌ى سوز درونم نيست . ] 7 - اى دوست ، بيا و اين هستى نفسانى و مادى حافظ را از ميان بردار ؛ زيرا كه عشق تو آن چنان درونم را پر كرده كه از خود بىخبرم و كسى با وجود تو از من نمىشنود كه من وجود دارم . [ با وجود تو من نيستم ؛ هر چه هست ، تويى ! بنابراين كسى اين جمله را از من نخواهد شنيد كه : من هستم ! ]

343 - رندان پاك‌باز

چل سال بيش رفت كه من لاف مىزنم * كز چاكران پيرِ مغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پيرِ مىفروش * ساغر تهى نشد ز مىِ صافِ روشنم
از جاهِ عشق و دولتِ رندان پاكباز * پيوسته صدرِ مصطبه‌ها بود مسكنم
در شأنِ من به دُردكشى ظنّ بد مبر * كآلوده گشت جامه ولى پاك دامنم