بگيرم و با اين روش پيش بروم .
2 - زهد و عبادت رندان نوآموز و تازهكار ، راهى به دهى است ! اما من كه در رندى رسواى جهانم ، چرا مصلحتانديشى كنم ؟ [ راهى به دهى بردن ، كنايه از قابل توجيه و پذيرفتنى بودن امرى است .
مىگويد : زهد و عبادت رندان نوآموز ، به هر حال توجيهى دارد و دربردارندهى نتيجهاى تواند بود . . . ]
3 - من سرگردان بىسر و سامان را شاه شوريده سران بخوان ! زيرا كه در كمخردى از همهى مردم جهان بالاتر هستم ! [ شاه شوريده سران ، يعنى پيشرو آشفته حالان و ديوانگان ! ]
4 - از خون دل من بر پيشانى خودت خالى بزن تا ديگران بدانند كه من قربانى تو كافر كيش هستم . [ مرسوم بوده - و هنوز هم مرسوم است - كه اندكى از خون قربانى را بر پيشانى كسى كه قربانى به خاطر سلامت وجود او ذبح شده مىماليدهاند . اين رسم دربارهى ساختمان يا خودرو يا وسيلهى ديگرى كه به تازگى خريدارى شده و به شكرانهى آن قربانيى كردهاند نيز صادق است . ]
5 - اعتقاد و ارادت خود را نسبت به من آشكار كن و به خاطر خدا بگذر و بيش درنگ مكن تا پى نبرى كه من در اين جامهى صوفيانه ، چقدر نادرويش و رياكارم !
6 - اى باد صبا ، شعر خونبار مرا به گوش آن يار برسان تا بداند كه با مژگان سياه خود چگونه بزرگ جانم نيشتر زده و خون دلم را جارى كرده است !
7 - من اگر شراب مىنوشم يا نمىنوشم ، چه كارى و مزاحمتى براى ديگران دارم ؟ حافظ و نگهبان راز دل خود و شناساى وقت و موقعيت خود هستم !
342 - بوى شوق
حجاب چهرهى جان مىشود غبارِ تنم * خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم !
چنين قفس نه سازى چو من خوشالحانيست * رَوَم به گلشنِ رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم ؟ * دريغ و درد كه غافل ز كارِ خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالمِ قدس * كه در سراچهى تركيب تختهبندِ تنم ؟
اگر ز خونِ دلم بوى شوق مىآيد * عجب مدار كه همدردِ نافهء ختنم
طرازِ پيرهن زركشم مبين چون شمع * كه سوزهاست نهانى درونِ پيرهنم
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار * كه با وجود تو كس نشنود ز من ، كه منم