7 - تو را به انسانيت و جوان مردى سوگند كه دل دردمند حافظ را با تير مژگانت - كه بيننده را به خاك مىافكند - مزن . [ ناوك دلدوز ، استعاره از مژه است . مژه را به ناوك ( نوك ) تيرى مانند كرده كه دل را مجروح مىكند و مردمان را به خاك مىافكند ! ]
340 - راوق خم
من كه از آتشِ دل چون خمِ مىْ در جوشم * مُهر بر لب زده خون مىخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لبِ جانان كردن * تو مرا بين كه در اين كار به جان مىكوشم
من كى آزاد شوم از غمِ دل ؟ چون هر دم * هندوى زلف بتى ، حلقه كند در گوشم
حاشَ لِلّه كه نىام معتقدِ طاعت خويش * اين قدر هست كه گهگه قدحى مىنوشم
هست اميدم كه على رغْمِ عدو روزِ جزا * فيض عفوش ننهد بارِ گنه بر دوشم
پدرم روضهى رضوان به دو گندم بفروخت * من چرا ملك جهان را به جوى نفروشم
خرقهپوشىّ من از غايت ديندارى نيست * پردهاى بر سرِ صد عيبِ نهان مىپوشم
من كه خواهم كه ننوشم به جز از راوق خُم * چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس رهِ عشق * شعرِ حافظ ببرد وقتِ سماع از هوشم
1 - با آن كه بر اثر آتش نهفته در دلم ، مانند خم مى در جوشم ، مهر سكوت بر لب زدهام ، خون دل مىخورم و خاموشم .
2 - آرزوى بوسه بر لب جانان زدن ، قصد جان كردن است ؛ تو مرا ببين كه در اين آرزو چه با جان و دل مىكوشم .
3 - من كى از غم دل رها مىشوم ، زيرا كه هر لحظه حلقهى گيسوى زيبارويى دل مرا اسير خود مىكند و حلقه به گوش او مىشوم . [ هندوى زلف ، تشبيه است . گيسوى يار را به هندو مانند كرده است . ]
4 - پناه بر خدا كه من به عبادت و طاعت خود ، اعتقاد داشته باشم ! زيرا قدر مسلم اين است كه من گاهگاهى جامى شراب مىنوشم .
5 - ( با وجود اين ) بر خلاف نظر دشمن و مخالف خود ، اميدوارم كه در روز قيامت فيض بخشش