تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١

339 - گنج‌خانه‌ى دل

خيال روىِ تو چون بگذرد به گلشن چشم * دل از پىِ نظر آيد به سوى روزنِ چشم
سزاىِ تكيه‌گهت منظرى نمىبينم * منم ز عالم و اين گوشه‌ى معيّنِ چشم
بيا كه لعل و گهر در نثارِ مقدمِ تو * ز گنج‌خانه‌ى دل مىكشم به روزنِ چشم
سحر سرشك روانم سَرِ خرابى داشت * گَرَم نه خون جگر مىگرفت دامنِ چشم
نخست روز كه ديدم رخ تو دل مىگفت : * اگر رسد خللى خون من به گردنِ چشم
به بوى مژده‌ى وصلِ تو تا سحر شبِ دوش * به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چشم
به مردمى ، كه دل دردمند حافظ را * مَزَن به ناوك دل‌دوزِ مردم‌افكنِ چشم
1 - هنگامى كه خيال روى تو بر باغ چشمم گذر مىكند ، دلم از شدت شوق ، براى ديدن روى تو به سوى روزنه‌ى چشم مىآيد ! [ چشم را نخست به گلشن و سپس به روزنه مانند كرده و به « خيال » و « دل » ، شخصيت بخشيده است . يعنى خيال روى دوست را مانند شخص بزرگى و معشوقى تصور كرده كه در باغى به گردش آمده ، و دل را به عاشقى و شخصى كه براى ديدن او به پشت پنجره آمده است . ] 2 - براى تكيه كردن تو ، جز گوشه‌ى چشمم كه جايگاه اختصاصى توست ، منظر و چشم‌انداز مناسبى نمىبينم . [ رواق منظر چشم من آشيانهء توست . تو در چشم من جاى دارى ! ] 3 - بيا كه در اشتياق ديدارت ، از گنج‌خانه‌ى دلم لعل و گوهر به روزنه‌ى چشم مىآورم تا در پاى تو نثار كنم . [ دل را به گنج‌خانه و چشم را به دريچه مانند كرده و لعل و مرواريد را استعاره از اشك خونين و اشك شفاف آورده است . مىگويد : بيا تا از شوق ديدارت ، اشك خونين بر ديده جارى كنم . ] 4 - اگر خون جگرم دامن‌گير چشم نمىشد ، اشك روانم سحرگاهان قصد ويرانگرى داشت . [ يعنى خون جگرم دامن چشم را گرفت و چشمم ديگر نتوانست اشك بريزد و گرنه سيل اشك ، وجود مرا ويران مىكرد . ] 5 - نخستين روزى كه تو را ديدم ، دلم با خود مىگفت : اگر آسيبى حاصل شود ، خون من به گردن چشم خواهد بود ! [ يعنى اگر دلم خون شود ، گناهش به گردن چشم است ؛ زيرا كه چون چشم روى تو را ديد ، دل گرفتار عشق شد ! ] 6 - ديشب تا سحرگاهان در آرزوى ديدار تو ، چشمم را - چون چراغى در رهگذار باد ! - به راه دوختم و انتظار كشيدم . [ مقصود از به راه باد نهادن چراغ چشم ، كار بىحاصل و انتظار بىحاصل است . چشم خود را به چراغى مانند كرده كه در رهگذار باد قرار دارد و به زودى خاموش مىشود ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 521 | شمس الدين حافظ