تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
1 - من دوستدار چهره‌ى زيبا و گيسوى دلربا و شيفته‌ى چشم خمار و شراب صاف ناب هستم . 2 - گفتى : از راز پيمان ازل ، سخنى بگو ! وقتى مىتوانم از اين راز سخن بگويم كه يك‌دو جام شراب ناب بنوشم . [ عهد ازل ، به پيمان عشق و دلدادگى روز ازل اشاره دارد . روزى كه خداوند از بندگان خود پيمان گرفت كه :
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ قالُوا بَلى
( آيا من پروردگار شما نيستم ؟ گفتند آرى ، هستى . آيه‌ى 172 ، سوره‌ى اعراف . ) ] 3 - من آدم بهشتىام ، اما در سفر زندگى دنيايى ، اكنون گرفتار عشق جوانان ماهرو هستم ! 4 - در عاشقى ، از سوختن و ساختن گزيرى نيست ! مرا - كه مانند شمع تا آخرين لحظه‌ى سوختن برپا ايستاده‌ام - از آتش عشق مترسان . [ خود را به شمعى مانند كرده كه تا آخرين ذرّه‌ى وجودش مىسوزد و ايستادگى مىكند و دم بر نمىآورد . ] 5 - شيراز معدن لب‌هاى لعل‌گون و كانون زيبايى است . من در اين ميان مانند گوهرشناس بىچيزم و از اين جهت پريشان و آشفته‌ام . [ لب زيبارويان را به لعل و زيبايى را به گوهرى مانند كرده كه معدن هر دو ، شهر شيراز است و خود را به گوهرشناس بىچيزى كه نمىتواند از گوهرها استفاده كند و پريشان است ! ] 6 - از بس كه در شهر شيراز چشم مست و خمار ديده‌ام ، حقيقتا بدون آن كه شرابى بنوشم ، مست و سرخوشم ! 7 - شهرى است كه زيبارويان بهشتى آن از شش جهت ، يعنى از هر سو در حال ناز و كرشمه‌اند . چيزى ندارم و گرنه ، خريدار ناز همه‌ى زيبارويان هستم . 8 - اگر بخت يارىام كند كه به سوى دوست سفر كنم ، حوران بهشتى از بستر و مفرشم گرد مىافشانند . [ يعنى در كنار دوست آن چنان عزت و احترامى پيدا مىكنم كه حوران بهشتى خدمتگزار من مىشوند . ] 9 - حافظ ، ذوق و قريحه‌ى من - مانند يك عروس - آرزومند جلوه‌گرى است ! اما چون آيينه‌اى ندارم ( كه عروس شعرم در آن جلوه كند ) آه مىكشم ! [ به رسم آينه‌دارى در برابر عروس اشاره دارد و مقصود آن است كه براى من امكان منعكس كردن ذوق و قريحه وجود ندارد . نيز ، به اين نكته اشاره دارد كه شعر و هنر خريدار ندارد ؛ همچنان كه در غزلى ديگر گفته است :
سخن‌دانى و خوش خوانى نمىورزند در شيراز * بيا حافظ كه تا خود را به ملكى ديگر اندازيم .