تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
1 - چرا در فكر رفتن به سوى سرزمين خود نباشم ؟ چرا خاك سر كوى يار خود نباشم ؟ 2 - چون نمىتوانم رنج دورى و سرگشتگى در سرزمين غربت را تحمل كنم ، به شهر و ديار خود مىروم تا صاحب اختيار خود باشم . 3 - به ديدار دوست راه يابم و از محرمان او و از بندگان بارگاه سرور خود باشم . [ ديدار يار را به سراپرده‌اى مانند كرده كه خود از محرمان آن است . ] 4 - چون پايان زندگى بر كسى روشن نيست ، سزاوارتر آن است كه در روز مرگ در كنار دلبر و يار عزيز خود باشم . 5 - اگر از دست بخت بد و به خواب سنگين فرورفته و نابسامانى زندگىام گله‌اى داشته باشم ، بهتر آن است كه رازدار خود باشم و آن را با كسى در ميان نگذارم . 6 - هميشه ، كار من عاشقى و رندى بوده است ؛ از اين پس نيز بايد بكوشم كه به كار هميشگى خود سرگرم باشم . 7 - اى حافظ ، اميدوارم كه لطف ازلى خداوند به سوى خير و نيك‌بختى رهنمون شود و گرنه تا روز قيامت ، شرمنده‌ى خود خواهم بود .

338 - سرّ عهد ازل

من دوستدارِ روى خوش و موىِ دلكشم * مدهوش چشمِ مست و مىِ صاف بىغشم
گفتى ز سرّ عهدِ ازل يك سخن بگو * آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتىام اما در اين سفر * حالى ، اسير عشق جوانانِ مهوشم
در عاشقى گزير نباشد ز ساز و سوز * استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم !
شيراز معدن لب لعل است و كانِ حسن * من جوهرىّ مفلسم ايرا مشوّشم
از بس كه چشم مست در اين شهر ديده‌ام * حقّا كه مىْ نمىخورم اكنون و سرخوشم !
شهريست پركرشمه‌ى حوران ز شش جهت * چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوى دوست * گيسوى حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروسِ طبعِ مرا جلوه آرزوست * آيينه‌اى ندارم ، از آن آه مىكشم
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 519 | شمس الدين حافظ