تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
جهان خاكى رها مىشوم . [ از سر جان برخاستن ، يعنى دست از جان خود برداشتن . جان خود را فدا كردن . ] 2 - به دوستى تو سوگند كه اگر مرا بنده و غلام خود به شمار آورى ، از انديشه‌ى سرورى جهان هستى ، دست مىكشم . 3 - خدايا ، پيش‌تر از آن كه مانند گردى از ميان بروم ، از ابر هدايت خود باران رحمتى به سوى من بفرست . [ هدايت الهى را به ابر و رحمت او را به باران مانند كرده است . به خاصيت باران كه گرد و غبار را فرومىنشاند نيز نظر دارد . خود را مانند گردى مىبيند كه براى ماندگارى خود به باران رحمت الهى نيازمند است . ] 4 - بر سر خاك گور من همراه با مطرب و مى بنشين تا من به بوى خوش تو ، رقص‌كنان از انديشه‌ى نگهدارى جان و جهان براى خودم دست بردارم . 5 - اى دلبر شيرين حركات برخيز و قامت بلند خود را نشان بده تا من با شادى و دست افشانى ، هم از جان و هم از انديشه‌ى دل بستن به جهان ، بگذرم . 6 - اگر چه پير شده‌ام ، تو يك شب مرا تنگ در آغوش خود بگير تا سحرگاه از كنار تو جوان برخيزم . [ يعنى وصال تو جوانى را به من بازمىگرداند ! ] 7 - در روز مرگم ، يك لحظه فرصت ديدار به من بده تا من مانند حافظ ، از انديشه‌ى جان و جهان رها شوم و هر دو را به شوق ديدار تو ترك كنم !

337 - سراپرده‌ى وصال

چرا نه در پىِ عزمِ ديارِ خود باشم ؟ * چرا نه خاكِ سرِ كوىِ يار خود باشم ؟
غم غريبى و غربت چو بر نمىتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپرده‌ى وصال شوم * ز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم
چو كار عمر نه پيداست ، بارى آن اولى * كه روز واقعه پيشِ نگار خود باشم
ز دستِ بخت گران خواب و كار بىسامان * گَرَم بُوَد گله‌اى ، رازدارِ خود باشم
هميشه پيشه‌ى من عاشقىّ و رندى بود * دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم
بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ * و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشم