تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
6 - خود را از قفس خاك رها كردم و مانند پرنده در آسمان به پرواز در آمدم به اميد آن كه شاه‌باز عشق مرا شكار كند . [ قفس خاك استعاره از دنياى خاكى و شاه‌باز ، استعاره از عشق و حقيقت است . مىگويد : به اميد آن كه شاه‌باز حقيقت مرا شكار كند ( - حقيقت را دريابم ) خود را از دل‌بستگىهاى دنياى مادى رها ساختم . ] 7 - اگر مرا مانند چنگ ، يك‌بار در آغوش نمىگيرى و به آرزويم نمىرسانى ، مانند نى ، لب بر لبم نه و لب مرا نوازش كن همچنان كه نى را مىنوازى ! [ چنگ را براى نواختن در آغوش مىگيرند و نى را بر لب مىنهند و مىنوازند ؛ بر اساس اين تصوير عينى ، مىگويد : اگر مثل چنگ در آغوشم نمىگيرى ، لااقل مانند نى لب بر لبم بگذار ! و همانند نى مرا « بنواز » ! بنواز ، داراى ويژگى بازى با كلمه است كه خود از انواع ايهام به شمار مىرود . نى را بنواز ، يعنى نى بزن ، اما مرا بنواز . يعنى مرا مورد نوازش و لطف خود قرار بده ! ] 8 - ماجراى دل خون شده‌ام را با كسى نمىگويم زيرا كه فقط شمشير غم تو همدم من است . غم را به شمشير مانند كرده زيرا همدمى است كه دل را خون مىكند . 9 - اگر حافظ ، به تعداد تار موهاى خود ، سر و جان داشته باشد ، همه را مانند زلفت در قدمت نثار خواهم كرد .

336 - بُت شيرين حركات

مژده‌ى وصل تو كو كز سرِ جان برخيزم * طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم
به ولاى تو كه گر بنده‌ى خويشم خوانى * از سرِ خواجگىِ كون و مكان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان بارانى * پيش‌تر زان كه چو گردى ز ميان برخيزم
بر سرِ تربتِ من با مى و مطرب بنشين * تا به بويت ز لَحَد رقص‌كنان برخيزم
خيز و بالا بنما اى بتِ شيرين حركات * كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گرچه پيرم تو شبى تنگ در آغوشم كش * تا سحرگه ز كنارِ تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسى مهلت ديدار بده * تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
1 - مژده‌ى ديدار تو كو تا به مژدگانى آن جانم را فدا كنم ؟ من پرنده‌ى بهشتى هستم و از دام