335 - سِرّ سوداى تو
در خراباتِ مغان گر گذر افتد بازم * حاصلِ خرقه و سجّاده ، روان دربازم
حلقهى توبه گر امروز چو زهّاد زنم * خازن ميكده فردا نكند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغِ بالى * جز بدان عارض شمعى نَبُوَد پروازم
صحبت حور نخواهم ؛ كه بود عينِ قصور * با خيال تو اگر با دگرى پردازم !
سِرِّ سوداى تو در سينه بماندى پنهان * چشمِ تردامن اگر فاش نكردى رازم
مرغ سان از قفس خاك هوايى گشتم * به هوايى كه مگر صيد كند شهبازم
همچو چنگ ار به كنارى ندهى كامِ دلم * از لب خويش چو نى يك نفسى بنوازم
ماجراى دل خون گشته نگويم با كس * زان كه جز تيغ غمت نيست كسى دمسازم
گر به هر موى ، سرى بر تن حافظ باشد * همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
1 - اگر بار ديگر گذرم به خرابات مغان بيفتد آن چه را كه از خرقهى زهد و سجادهء تقوا به دست آوردهام ، به يكباره مىبازم . [ يعنى پاداش و اعتبارى را كه از زهد و تقوا حاصل كردهام با نوشيدن شراب بر باد مىدهم ! ]
2 - اگر امروز مانند زاهدان حلقهى در توبه را بزنم ، فردا نگهبان و خزانهدار ميكده در به رويم نخواهد گشود ! [ توبه را به خانهاى مانند كرده كه نيازمندان ، حلقهى در آن را مىكوبند . به اين نكته نيز اشاره دارد كه « به هنگام توبه و انابه ، حلقهى در يا ضريح مكانهاى متبرك را مىگرفتند و به صدا در مىآوردند . » ( دكتر هروى : شرح غزلهاى حافظ . ) ]
3 - و اگر آسودگى خاطرى - مانند پروانه - فراهم شود ، جز به سوى آن چهرهى نورانى مانند شمع ، به جايى نخواهم رفت . [ خود را به پروانه و معشوق را به شمعى مانند كرده كه پرواز پروانه فقط به سوى اوست . نسبت فارغ بالى ( آسودگى خاطر ) به پروانه از آن است كه پروانه ، آرام و بىصدا پرواز مىكند . ]
4 - حتى همنشينى با حوران بهشتى را خواستار نيستم ! زيرا كه با وجود خيال روى تو ، اگر من به ديگرى توجه كنم نهايت كوتهبينى و كوتهفكرى است .
5 - اگر چشم اشكآلوده و گناهكار من ، راز مرا فاش نمىكرد ، راز عشق تو براى هميشه در دلم پنهان مىماند . [ در كلمهى تردامن ايهام زيبايى هست . از يكسو چشم خود را به سبب نظربازى گناهكار مىشمارد و از ديگر سو ، به اشكريزى چشم نظر دارد كه چشم را تر مىكند . پس ، مىگويد : اگر چشم من كه از فرط گناه اشك مىريزد و خيس از اشك است راز مرا فاش نمىساخت . . . ]