1 - اگر بار ديگر دستم به حلقهى گيسوى تو برسد ، چه سرها كه در عشق تو خواهم باخت .
[ حلقهى گيسوى يار را به چوگان و سر را به گوى مانند كرده است . « چه سرها » براى بيان شدت و كثرت است . يعنى چه جان بازىها ! همچنان كه با يك « گوى » نه يكبار ، بلكه بارها بازى مىكنند ! ]
2 - گيسوى تو ، مانند عمر دراز است كه من خواهان آن هستم ولى چه سود كه از گيسوى تو حتى تار مويى در دست من نيست ! [ عمر دراز ، در مصراع دوم استعاره از زلف يار است . ]
3 - اى محبوب زيبا ، به من اجازهى راحتى و آسايش بده ، تا امشب بر اثر آتش عشقى كه در دل دارم ، مانند شمع در برابر تو بسوزم . [ يعنى آسايش و راحتى من ، در اين است كه پيش روى تو - كه مانند شمع است - بسوزم ! پروانه ، به معنى اجازه و رخصت است و با شمع ايهام تناسب دارد . ]
4 - در آن لحظه كه با يك لبخند در برابر تو جان مىدهم ، مانند صراحى كه با يك غلغل از شراب خالى مىشود ، آرزو دارم كه عاشقان تو بر من نماز بخوانند . [ با يك خنده جان باختن ، يعنى با رضايت و خرسندى جان خود را فداى يار كردن . تشبيه جان باختن با يك لبخند ، به صراحى ، مبتنى بر اين است كه صراحى ، يعنى تنگ گلو باريك شراب ، هنگام خالى شدن از شراب غلغل مىكند . شاعر ، غلغل صراحى را خنده و شراب درون آن را ، جان صراحى فرض كرده است . وقتى صراحى ، از شراب تهى مىشود ، گويى قالب از جان تهى مىكند . ]
5 - چون نماز من آلوده به گناه ، نماز پاك و قابل قبولى نيست ، ازاينرو در ميكده هرگز سوز و گداز من كم نمىشود . [ يعنى در ميكده پيوسته در سوزوگدازم ، شايد كه اين سوز و گداز مقبول واقع شود ! ]
6 - اگر خيال روى تو ، در مسجد و ميخانه بر خاطرم بگذرد ، از دو ابروى تو محراب و كمانچه مىسازم . [ ميان مسجد و محراب و ميخانه و كمانچه ، لفونشر وجود دارد ، مىگويد ، در مسجد ، خيال ابروى تو براى من در حكم محراب و در ميخانه ، مانند كمانچه است . خم ابروى تو قبلهگاه من در مسجد و مايهى طرب و شادى من در ميكده است . ]
7 - اگر يك شب با چهرهى نورانى خود ، خلوت محفل ما را روشن كنى ، مانند صبح كه سراسر جهان را فرا مىگيرد ، احساس افتخار و مباهات مىكنم . [ گويى صبح با روشن كردن كران تا كران هستى ، سرافراز است . ]
8 - اگر در راه عشق دلبر سر ببازم ، به يقين سرانجام كارم پسنديده و مطلوب خواهد بود . [ ضمن در نظر گرفتن تناسب محمود ( سلطان محمود ) با اياز ، كه معشوق او بود ، اياز را در اين بيت به عنوان معشوق به طور مطلق ، به كار برده است . محمود ، به معنى پسنديده ، نيكو و مطلوب است و به سلطان محمود ، كه دلبستهى اياز بود ، ايهام دارد . ]
9 - حافظ ، غم دلم را با چه كسى در ميان بگذارم كه در اين روزگار ، به جز جام شراب ، كسى نمىتواند محرم راز دلم باشد !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥١٥