تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
مرا به دوستان خود برسان . 4 - اى دوستان همراه و همدل ، به خاطر خدا يارىام كنيد كه بار ديگر در كوى ميكده پرچم خود را برافراشته دارم . [ پرچم برافراشتن ، كنايه از اعلام وجود است . ] 5 - عقل و خرد كى مىتواند مرا پير به شمار آورد ، در حالى كه با دلبر زيباى خردسالى عشق‌بازى مىكنم ؟ [ حساب بر گرفتن ، يعنى به شمار آوردن ، در نظر گرفتن . ] 6 - عزيز من ، جز باد صبا كسى همدم من نيست و جز نسيم سحرى كسى مرا نمىشناسد . 7 - اى باد صبا ، از خاك شيراز بوى خوشى برايم بياور ؛ زيرا كه آب چشمه‌ى زندگى براى ما ، هواى منزل جانان است . [ هواى سرزمين معشوقه ، كه باد صبا آن را با خود مىآورد ، براى ما مانند آب زندگانى است . ] 8 - در حالى كه اشك من بر چهره‌ام مىغلتد و عيب مرا آشكارا مىگويد ، از چه كسى شكايت كنم ؟ سخن‌چين من ، خانگى است ! 9 - از صداى چنگ خنياگر آسمان - زهره - شنيدم كه صبحدم مىگفت : غلام حافظ خوش لهجه‌ى خوش‌آوازم .

334 - پروانه‌ى راحت

گر دست رسد در سر زلفين تو ، بازم * چون گوى چه سرها كه به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولى نيست * در دست سرِ مويى از آن عمرِ درازم
پروانه‌ى راحت بده اى شمع كه امشب * از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحى * مستانِ تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نمازِ من آلوده نمازى * در ميكده زان كم نشود سوزوگدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد * محراب و كمانچه ز دو ابروى تو سازم
گر خلوت ما را شبى از رُخ بِفُروزى * چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بُوَد عاقبت كار در اين راه * گر سر برود در سرِ سوداى ايازم
حافظ ، غم دل با كه بگويم كه در اين دَور * جز جام نشايد كه بود محرمِ رازم