تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
9 - خوشا آن لحظه‌اى كه بر اثر مستى آن چنان احساس استغنا و بىنيازى كنم كه خاطرم از شاه و وزير آسوده باشد . 10 - من آن پرنده‌اى هستم كه هر شب و هر صبح ، آواى من از بلنداى آسمان به گوش مىرسد . [ يعنى ، من پرنده‌ى بلندآشيان آسمانى هستم و پژواك آواى من در فضاى آسمان مىپيچد ! ] 11 - ( زيرا كه ) مانند حافظ گنج عشق او را در سينه‌ى خود دارم ؛ اگر چه مدعى راه عشق مرا كوچك و حقير مىبيند ! [ در اين دو بيت به مقام علوى و آسمانى انسان نظر دارد و مىگويد ، من پرنده‌اى بهشتى هستم كه صداى آوازم - صداى راز و نيازم - در كنگره‌ى عرش طنين مىافكند . زيرا كه بر خلاف تصور مدعى ، برخوردار از گنج عشق آن محبوب ازلى هستم كه آفريننده‌ى دو جهان است . ]

333 - مويه‌هاى غريبانه

نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم * به مويه‌هاى غريبانه قصّه پردازم
به يادِ يار و ديار آن چنان بگريم زار * كه از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
من از ديارِ حبيبم نه از بلادِ غريب * مُهَيْمِنا به رفيقان خود رسان بازم
خداى را مددى اى رفيقِ ره تا من * به كوى ميكده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيرى من كى حساب برگيرد * كه باز با صنمى طفل عشق مىبازم
به جز صبا و شمالم نمىشناسد كس * عزيز من كه به جز باد نيست دمسازم
هواىِ منزل يار ، آب زندگانىِ ماست * صبا بيار نسيمى ز خاكِ شيرازم
سرشكم آمد و عيبم بگفت روى به روى * شكايت از كه كنم خانگيست غمّازم !
ز چنگ زُهره شنيدم كه صبحدم مىگفت : * غلام حافظ خوش لهجه‌ى خوش‌آوازم !
1 - هنگامى كه در ديار غربت ، نماز شام خود را آغاز مىكنم با گريه و زارىهاى غريبانه داستان جدايى را بازمىگويم . 2 - به ياد يار و ديار آن چنان زار گريه مىكنم كه راه و رسم سفر را از دنيا براندازم . 3 - من از سرزمين دوستانم ، نه از سرزمين بيگانگان ؛ اى خداى ايمن‌دارنده از خطرها ، بار ديگر