تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
چو طفلان تا كى اى زاهد ، فريبى * به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاى سينه از دوست * كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولتِ عشق * جوان بخت جهانم گرچه پيرم
قرارى بسته‌ام با مىْفروشان * كه روز غم به جز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مىْ * اگر نقشى كشد كِلْكِ دبيرم
در اين غوغا كه كس كس را نپرسد * من از پير مغان منّت پذيرم
خوشا آن دم كز استغناى مستى * فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه * ز بامِ عرش مىآيد صفيرم
چو حافظ گنجِ او در سينه دارم * اگر چه مدّعى بيند حقيرم
1 - با غمزهء مژگانت كه مانند پيكان است ، بر دلم تير مزن ( با ناز نگاهت ، دلم را خون مكن ) كه در برابر چشم خمارت مىميرم ! [ مقصود از چشم بيمار ، چشم خمار و مست است . ] 2 - زيبايىات به حد كمال و اوج خود رسيده است . زكات زيبايىات را به من بده كه مسكين و فقيرم . [ يعنى اكنون كه زيبايىات به حد كمال رسيده ، مرا كه نيازمند توام از آن بهره‌اى بده ، همچنان كه مال و ثروت وقتى به حد كمال مىرسد ، زكات به آن تعلق مىگيرد . ] 3 - اى زاهد ، تا كى مرا مانند كودكان ، با سيب و عسل و شير فريب مىدهى ؟ [ مقصود از سيب و شهد و شير ، لذات دنيوى است . ] 4 - فضاى سينه‌ى من ، آن چنان از عشق دوست پر است ، كه به فكر خود بودن هرگز در خاطرم نمىگنجد . [ يعنى ، خود را كاملا فراموش كرده‌ام . ] 5 - جام شراب را پر كن ؛ زيرا كه من - اگر چه پيرم - اما به يمن عشق ، خود را جوان بخت روزگار مىبينم ! 6 - با مىفروشان پيمان بسته‌ام كه در روزهاى غم و اندوه ، به جز جام شراب چيزى در دست نگيرم . 7 - اگر قلم دبير بارگاه براى من نقشى مىنگارد ، اميدوارم به جز حساب مى و مطرب ، چيزى ننگارد . [ يعنى آن چه به حساب من منظور مىشود ، فقط صرف مى و مطرب خواهد شد . ] 8 - در اين هنگامه و غوغا ، كه كسى احوال ديگرى را نمىپرسد ، من سپاسگزار پير مغان هستم [ كه هرگز مرا فراموش نمىكند و جوياى احوال من است . ]