331 - آفتاب صبح اميد
به تيغم گر كُشد دستش نگيرم * وَگر تيرم زند ، منّت پذيرم !
كمانِ ابرويت را گو : بزن تير * كه پيش دست و بازويت بميرم
غم گيتى گر از پايم در آرد * به جز ساغر ، كه باشد دست گيرم ؟
برآى اى آفتابِ صبحِ امّيد * كه در دستِ شبِ هجران اسيرم
به فريادم رَس اى پيرِ خرابات * به يك جرعه جوانم كن كه پيرم
به گيسوى تو خوردم دوش سوگند * كه من از پاى تو سر بر نگيرم
بسوز اين خرقهى تقوا تو حافظ * كه گر آتش شوم ، در وى نگيرم !
1 - اگر معشوق بخواهد با شمشير مرا بكشد ، دستش را نمىگيرم ( مانعش نمىشوم ) ؛ و اگر مرا با تير بزند . سپاسگزار او خواهم بود .
2 - اى محبوب ، به كمان ابرويت بگو تير پرتاب كند تا من فداى دست و بازوى تو شوم .
3 - اگر غم دنيا مرا از پا در آورد ، به جز جام شراب ، چه كسى دستم را خواهد گرفت ؟
4 - اى آفتاب صبح اميد ، طلوع كن ؛ زيرا كه در دست شب هجران اسيرم . [ هجران را به شبى مانند كرده و به آن شخصيت مىبخشد و خود را اسير در دستهاى او مىبيند و از اميد - كه آن را مانند خورشيد صبح مىبيند - درخواست مىكند كه او را يارى كند و از اسارت شب برهاند ! ]
5 - اى پير خرابات ، به فريادم برس و با جرعهاى شراب جوانم كن كه پير شدهام !
6 - ديشب به گيسوى تو سوگند خوردم كه سر از خاك پاى تو بر ندارم .
7 - حافظ ، اين خرقهى تقوا را بسوزان ! زيرا كه اگر سراپاى وجود من مانند آتش گرم و سوزنده شود ، در آن تأثيرى نمىكند . [ جامهى تقوا در نظر شاعر ، آن چنان سرد و بىروح است كه اگرم تمام وجودش به آتش تبديل شود ، تأثيرى در حال خرقه نمىكند . ]
332 - دولت عشق
مزن بر دل ز نوكِ غمزه تيرم * كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حُسن در حدّ كمال است * زكاتم ده كه مسكين و فقيرم