1 - تو همانند صبحى و من شمع خلوتگاه سحر هستم ؛ تبسمى كن و بنگر كه چگونه جانم را در ازاى يك لبخند تو فدا مىكنم . [ شمعى كه تا سحرگاهان خلوت عاشق را روشن كرده ، با فرا رسيدن صبح خاموش مىشود . شاعر بر زمينهى اين تصوير ، معشوق را به صبح و لبخند او را به روشنايى صبح مانند كرده و خود را به شمع سحر ، كه با آمدن صبح ، عمرش به پايان مىرسد . ]
2 - از اين همه داغ حسرت كه به خاطر زلف سركش و بلند تو در دل من است ، پس از مرگم ، از خاك من بنفشه خواهد روييد و تربتم بنفشهزار خواهد شد ! [ زلف يار را هم به سبب چين و شكن آن و همرنگ مشكىاش به بنفشه مانند كرده است . و چون در آرزوى نوازش گيسوى يار حسرت در دل دارد ، مىگويد : اين حسرت و داغ دل موجب مىشود كه از تربت من بنفشه برويد كه نشان و رمز زلف بنفشهگون توست ! ]
3 - دريچهى چشمم را بدان اميد به آستان درگاه تو گشودهام كه نظرى به سوى من كنى ؛ اما تو مرا از نظر انداختى ! [ ضبط قزوينى ، « بر آستان مراد » است كه از جهت ارتباط معنايى چندان استوار نيست .
ازاينرو مطابق نسخهى خانلرى « بر آستان اميد » آوردهايم . از نظر افكندن يا انداختن كنايه از خوار كردن است . مىگويد : چشم اميد داشتم كه به من توجهى كنى ، اما نه تنها مرا ننواختى ، بلكه خوارم كردى ! ]
4 - اى لشكر غم ! چگونه از تو تشكر كنم ؟ خدا تو را ببخشد كه در روز بىكسى ، تنهايم نمىگذارى و از كنارم نمىروى !
5 - بندهى مردمك چشمم هستم كه با وجود سياهدلى ، هنگامى كه درد دل مىكنم هزار قطره اشك مىبارد ! [ يعنى به شدت به حال من مىگريد . سياهدلى ، يعنى بىرحمى و سنگدلى ، اشاره به سياهى مردمك چشم دارد . مىگويد : مردمك چشم با آن كه سياهدل است ، بر من دل مىسوزاند و اشك مىريزد . ]
6 - معشوق زيباى ما ، در برابر هر نگاهى ، جلوهگرى مىكند ؛ اما اين ناز و كرشمه را كه من در جلوهى معشوق مىبينم ، كسى نمىبيند !
7 - اگر روزى ، معشوق ، مانند نسيم بر خاك گور حافظ گذر كند ، از شدت شوق و شادى ، در تنگناى خاك كفن را بر تن خود چاك مىزنم . [ كفن دريدن ، مانند جامه دريدن ، كنايه و نشانه از شدت شوق و هيجان است . مىگويد : اگر پس از مرگم ، معشوق بر خاك من گذر كند ، در دل خاك از شوق كفن بر تن پاره مىكنم . همانند گل كه با وزش نسيم ، شكوفا مىشود ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 510
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥١٠