تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
2 - اى معشوق ، بگو چه كسى بنده‌نوازى را به تو آموخت ؟ يقين دارم كه نگهبانان و مراقبان تو هرگز چنين كارى نمىكنند . 3 - اى پرنده‌ى بهشتى ، همّت و دعاى خيرى همراه و نگهبان من كن ؛ زيرا كه مقصد بسيار دور است و من در اين راه تازه‌كار و نوسفرم . [ هنوز در آغاز سفر دور و دراز عشق هستم ، پس دعاى خيرت را بدرقه‌ى را هم كن . طاير قدس ، يعنى پرنده‌اى را كه در جهان پاكىها پرواز مىكند ، هم مىتوان استعاره از پير و مرشد دانست و هم معشوق . ] 4 - اى نسيم سحرى ، ارادت مرا به او ابلاغ كن و از او بخواه كه به هنگام دعاى سحرى خود مرا هم فراموش نكند . 5 - چه روز خوشى است ، آن روز كه از اين مرحله بار سفر ببندم و دوستانم از سر كوى تو نشان مرا جويا شوند ! [ يعنى به سر كوى تو و به ديدار تو برسم و خبر رسيدنم به كوى تو را دوستانم بشنوند . ] 6 - اى حافظ ، اگر در آرزوى وصال دوست ، در دريايى از اشك غرق شوم ، سزاوار است . [ ديده دريا كردن ، يعنى بسيار گريستن . به اندازه‌ى دريا گريستن . اشك فراوان خود را به دريايى مانند كرده كه عاشق ، در آرزوى رسيدن به دوست ، در آن دريا غرق شده است . ] 7 - پايه‌ى شعر تو بسيار استوار و بلند است ؛ بنابراين به پادشاه دريا بگو تا در ازاى اين شعر ، دهان مرا پر از مرواريد كند . [ مطابق نظر دكتر غنى ، ظاهرا مقصود از پادشاه بحر ، توران شاه بن قطب الدين تهمتن است كه مدتى فرمانرواى جزيره‌ى هرمز بوده است . ]

330 - بر آستان اميد

تو همچو صبحى و من شمعِ خلوتِ سحرم * تبسّمى كن و جان بين كه چون همىسپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست * بنفشه‌زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان اميدت گشاده‌ام درِ چشم * كه يك نظر فكنى ، خود فكندى از نظرم !
چه شكر گويمت اى خيل غم ؟ عفاكَ الله * كه روز بىكسى آخر نمىروى ز سرم
غلام مردمِ چشمم كه با سياه‌دلى * هزار قطره ببارد چو دردِ دل شمرم
به هر نظر بُت ما جلوه مىكند ليكن * كس اين كرشمه نبيند كه من همىنگرم
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد ، * ز شوق در دل آن تنگنا كفن بِدَرَم !